تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن

من روز خویش را با افتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است اغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
 
وز شوق این محال که

 دستم به دست توست
من جای راه رفتن پرواز می کنم
ان لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم ...در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم
گویند این و ان به هم - اهسته
هان
دیوانه را ببینید
بیخود چو کودکان لبخند می زند
با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟
اه...من دور از این ملامت بیگاه -
همچنان سرمست
در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم
:
اخر چگونه بانگ برارم که
عاقلان-
...
دیوانه نیستم
به خدا سخت عاشقم                ............

 

ارسال در تاريخ یکشنبه سی ام مهر 1385 توسط نفیس
          

حداقل 5 نفر در این دنیا ترا دوست دارندآنقدر که حاضرند به خاطر تو بمیرند

حداقل 15 نفر در این دنیا تورا به دلایلی دوست دارند.

تنها دلیلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد این است که می خواهد مثل تو باشد.

یک لبخند تو می تواند برای هرکسی خوشبختی بیاورد حتی اگر او از تو خوشش نیاید

هر شب کسی با فکر تو به خواب می رود

تو برای یک نفر یک دنیایی

بدون تو شاید کسی نتواند به زندگی ادامه دهد

تو فردی بخصوص و بی همتایی اما به روش خودت
 
کسی که تو حتی از وجودش بی خبری تورا دوست دارد

وقتی احساس می کنی دنیا به تو پشت کرده ، نگاهی بینداز ، بیشتر مانند این است که تو به دنیا پشت
کرده ای.
 
وقتی که فکر می کنی شانسی نداری به آنچه که می خواهی برسی ، به آن نخواهی رسید اما وقتی به خود ایمان داری دیر یا زود به آن خواهی رسید

همیشه شکایاتی را که به تو می شود به یاد داشته باش و کلمات زشت آن را فراموش کن

همیشه احساست را بیان کن به این ترتیب دیگران از آن باخبر می شوند

اگر دوست خیلی خوبی داری زمانی برایش بگذار تا دریابد که چقدر برایت باارزش است

تو باید دوست فوق العاده ای باشی چرا که این مطالب را می خوانی

ارسال در تاريخ جمعه بیست و هشتم مهر 1385 توسط نفیس

عشقبازي را ندانستم قماري مشکل است

 تا نشستم روبروي يار ، خود را باختم

 

        

 

دوستش دارم!!

امروز صبح ..باران می امد!!هم از آسمان هم از چشمهای من!!

اشکهای آسمان را با برف پاکن ماشین پاک میکردم و اشکهای خودم را تند تند با پشت دست!!

آنقدر در افکار پریشانم غرق بودم که یادم میرفت موقع ترمز دنده را عوض کنم..کفره رضوان در آمده بود...!

گفت اگر حالت اینقد بد بود نمی اومدی کلاس....هرچند که خودش هم دست کمی از من نداشت..!!

مدام صدایش در گوشم بود..مدام..نگاهش روبه رویم..همانطور معصومانه و مهربان..با  همان رنگی که آخر نفهمیدم چه رنگی است؟؟

مامانم ..اخمهای بابا ..حرفهای خواهرم...همین طور از جلویم رژه میرفتن..!! به رضوان* نگاه کردم گفتم: نگاهت  مرا یاده کسی می اندازد!

رنگ چشمان رضوان را هم نمیدانم....

بوق ماشین بغلی حالیم کرد که دارم میرم داخل باقالیها...!!

دلم برای پیاده روها تنگ شده بود..مردم زیره باران مانده با حسرت به ما سواره ها نگاه میکردن و من هم با حسرت به آنها..وقتی حالم اینقدر خراب است فقط پیاده روی  کمی سرحالم میکند....

دوستش دارم* ..اما ..چه فایده؟؟

عشق فقط کافی نیست..این احساس- به دنیا نیامده - محکوم به مرگ شد....

آیا بازهم خودم مقصرم؟؟یا خانواده ..یا به قول مامانم شرایط...!!

نفرین به این شرایط...!!

توضیحات:

* یک دوست است.

*باور میکند ؟؟

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 توسط نفیس
ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم مهر 1385 توسط نفیس

        زن..

دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی  
                                 
        
چتر حمایت او را احساس می کنی............ ......... .زمانی که خواهر توست
گرمای محبت او را احساس می کنی............ ...زمانی که دوست توست.....
هیجان و عشق او را احساس می کنی............ ...زمانی که عاشق توست
از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست......
پرستش وایثار او را احساس می کنی..........زمانی که مادر توست....
دعای خیر او را احساس می کنی..........زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد.
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ وشیطان.
بسیار فریبا.
بسیار بخشنده
بسیار خوش آهنگ
او یک زن است!

ارسال در تاريخ شنبه بیست و دوم مهر 1385 توسط نفیس
ارسال در تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر 1385 توسط نفیس

           

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فرازو نشیبهای خاص خود را داشت .یک روز زن که از ساعات زیاد کاری شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شو هرش شد.مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث ازارشان می شود بنویسند ودر مورد ان ها بحث و تبادل نظر کنند
زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن.مرد نیز پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر نوشتن را اغاز کرد
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد وبدل کردند.
مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند امازن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.شوهرش در هردو صفحه این جمله را تکرار کرده بود

: "دوستت دارم عزیزم"

ارسال در تاريخ سه شنبه یازدهم مهر 1385 توسط نفیس
ارسال در تاريخ جمعه هفتم مهر 1385 توسط نفیس
ارسال در تاريخ سه شنبه چهارم مهر 1385 توسط نفیس

                         

 

 

 

به قلم مي گويم :

اي همزاد 

اي همراه

اي هم سرنوشت

هردومان  حيران بازي هاي دورانهاي زشت 

شعرهايم را نوشتي
دست خوش ،

اشک هايم  را کجا خواهي نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ارسال در تاريخ دوشنبه سوم مهر 1385 توسط نفیس
قالب وبلاگ