تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن
به او..که خاطره ای شیرین شد!!!

دستام کنار دست تو  بیرون میرفت از بیکسی!

گل میکرد اقاقیا    تو  کوچه های بی کسی!!

دستام کنار دست تو لبریزه یک ترانه بود

لبخندهای محو من هرچند مخفیانه بود

دستام توی دستای تو کم میشد از این واهمه

تاریکی شبای سرد  میرفت  به  سوی  خاتمه

رنگ چشای روشنت رنگ محبت نگات

حس هوس توشون نبود.... رنگ صداقت صدات

تو خلوت ثانیه ها دستام تو دستای تو بود

رو نیمکتای بارونی انگار فقط جای تو بود

نامه های نرسیده بدست تو ـ رو میرمه!!

خیسی این ترانه ها ـ از گونه های خیسمه!

اون بوسه ی خدافظی  هرگز فراموشم نشد!

ترانه های خیسه من لایقه توصیفت نشد!! 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 توسط نفیس
من اه می کشم و تو پشت سر هم مینویسی
از همه چیز شعر می سازی حتی سلام های سرسنگینم
و خداحا فظی هایت که همیشه بی جواب می ماند
من دیگر خسته شدم
از این همه حرفهای تکراری
از این همه...... بگذریم
نمی دانم
چرا
دلم,دیگر به چشمهای کسی بند نمی شود؟؟؟؟

ارسال در تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1385 توسط نفیس


متشکرم
اول صبح تعطیل
عسل لبخندت را
و نان گرم نگاهت را
با پست سریع السیر
برایم فرستادی
و من بیدار شدم
عقربه ها نیشم زدند:
چهار و بیست و هشت دقیقه بامداد!
          *  *  *
آمدی
پیراهنت را از خاکها تکاندی
گرد و غبار غریبی را فرو نشاندی
دریغا اما خود ننشستی
نماندی
شعله ای از جنس اشتیاقی بی حد
-
لرزاننده و مهیب-
در رگهایم دوید
براده های هستی ام به باد آرزویی رفت
که تا همیشه به لب نیامد
چیزی بخواه از من،
خواهش می کنم
اقلا این یک بار
چیزی بخواه از من!
          *  *  *
...
اما تو رفته بودی
پیش از آن که من به خود بیایم
ساعت را نگریستم:
چهار و بیست و هشت دقیقه تاریکی!
عزیز دلم،
بالاخره ماه را
زیر بالشت قایم کردی؟
          *  *  *
در خیابان های چهار سالگی
انگشت کوچک ظریفت
ماه را از پشت پنجره ماشین
نشانه رفته بود؛
ببین!
هر جا که می رویم،
ماه هم به دنبالمان می آید
می ایستیم
می ایستد،
راه می افتیم
ماه هم راه می افتد
می شود از خیابان هایی که
ساختمان های بلند دارند،
عبور نکنی؟
نمی خواهم دیوار ها بین من و ماه
فاصله بیندازند
می خواهم چشم از ماه برندارم
می شود امشب
پنجره اتاق را
باز بگذارم؟
          *  *  *
با دست خودم
آوارهای آرزویمان را کنار می زنم
آوازها را کنار می زنم
ناله های خاموش را
آرزوهای فراموش را کنار می زنم
-
این منم؟
در این همه فراوانی مرگ
پس مرگ من کجا مانده است؟
مچاله آرزویم را
کنار می زنم
تابلوی معلق از هیچ آویخته را کنار می زنم
خوابگاه آرزوهای تو!
انباشته دیوارهای فرو ریخته را کنار می زنم
خوابگاه نگاه مهربان و عاشق!
گاهی به گاهی
از کاوش باز می ایستم
گوشم را به زمین نزدیک می کنم:
صدایت را از کدام چاه باید بشنوم عزیز؟
صدایت را از کدام چاه،
عزیز من؟

شاید ماه
از همین چارچوب
همین پنجره نبسته اتاقت
به سلام تو آماده است
ماه خونین،
تکه تکه،
بر نقش و نگار بالشت غروب کرده است.
          *  *  *
از "انجا" تا "خانه"
تا گورستان آرزوهای برباد رفته ام
همه بیست و چند ساعت راه،
تو را در آغوش فشردم
و مردم!

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1385 توسط نفیس

فرض كن پاك كني برداشتم

و نام تورا

از سرنويس تمام نامه ها

و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!

فرض كن با قلمم جناق شكستم!

به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!

فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم

حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد

و ديگر شبگرد كوچه شما

صداي آوازهاي مرا نشنيد!

بگو آنوقت

با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟

با التماس اين دل در به در!

با بي قراري ابرهاي باراني.......

باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم

خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!

موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست

همنشين نفسهاي من

با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!

ارسال در تاريخ سه شنبه نوزدهم دی 1385 توسط نفیس

            

بعد تو ای هم قبیله  شعرامو خط خطی کردم
تو همونی که با عشقت واژه رو بهاری کردم
حالا دستا – بوی حسرت  بوی یک ترانه داره
که یه جا مونده و مرده   یا سرش به روی داره!
بعد تو ای هم قبیله  کوچ اجباری ایله
برای گفتن اینا    میدونم که خیلی دیره!
بعضی از شبا بوی نم  بوی بارون میده شعرام
چشمامو میبندم و باز   میبینم که خیلی تنهام!
بعد تو ای هم قبیله سخته تو زندگی بردن
تقدیرم اینه عزیزم توی این بندگی مردن!
حالا من کنار برکه خسته و غمگین نشستم
دل تو بامنه بازم ،اون دلی که من شکستم!!

ارسال در تاريخ شنبه شانزدهم دی 1385 توسط نفیس
مي شود براي من کمي دعا کنيد
يا اگر خدا اجازه مي دهد
يک کمي بجاي من خدا خدا کنيد؟
راستي فرشته ها سلامتيد؟
حال من که هيچ خوب نيست
جانماز سبز من دوباره گم شده
شب رسيده توي آسمان دل ولي
رد پاي روشن ستاره گم شده
خوش به حالتان فرشته ها
هرکجا که خواستيد مي پريد
روي باد
روي ابر
روي شانه هاي ماه!
آسمان هم از شما هميشه راضي است
مي رويد
بي گناه ... بي گناه ... بي گناه...!
راستي به من نگفته ايد
آن طرف کنار لحظه هاي دوردست
روزهاي آسمان چه شکلي است؟
کاش مي شد اي فرشته ها
راه خانه ي ستاره را به من نشان دهيد
يا که از فراز قله هاي دور
دستي از دعا ،
براي من تکان دهيد
راستش دلم
مثل يک نماز بين راه
خسته و شکسته است
او مسافر است
مي رود به شهر آفتاب
گرچه راه آفتاب بسته است
کاشکي نمازهاي صبح من قضا نمي شدند
دستهاي من ،
هيچ وقت‌ ،
از آسمان جدا نمي شدند
اي فرشته ها به دستهاي من کمک کنيد
دستهاي کوچکي که اشتباه مي کنند
يا به قول مادرم
گناه مي کنند...!
بگذريم!
پيچک کنار پنجره
نور ماه را گرفت و رفت
آخرش به آسمان رسيد
يک سبد ستاره چيد
من ولي هنوز هم چقدر کوچکم...!
ماه مثل سيب روشني
روي شاخه هاي دور آرزو نشسته است
حيف که
براي چيدنش
نردبان من شکسته است
ديگر اينکه ديوها
چراغ هاي کوچه را شکسته اند
هر کجا که مي روم
فکر مي کنم که در کمين رفت و آمدم نشسته اند
اي فرشته ها که تا هميشه روشنيد
يک چراغ هم براي من بياوريد!
اي فرشته ها!
اي که دل به حجره هاي نو بسته ايد
اي که پاي غصه هاي من نشسته ايد
حرفهاي من هنوز
نا تمام مانده است
هيچ کس ولي
شعرهاي دفتر دل مرا نخوانده است
با وجود اين
بيش از اين مزاحم شما نمي شوم
پس خدا هميشه حافظ شما
اي فرشته ها ... فرشته ها ...فرشته ها.........

 

   
ارسال در تاريخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385 توسط نفیس

 

دستم نه

اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!

نمي دانم چرا

وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم

پرده لرزاني از باران و نمك

چهره تو را هاشور مي زند!

همخا نه ها مي پرسند:

اين عكس كوچك كدام كبوتر است

كه در بام تمام ترانه هاي تو

ردپاي پريدنش پيداست؟

من نگاهشان مي كنم

لبخند مي زنم

و مي بارم!

حالا از خودت مي پرسم!

آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا

در درگاه بازنگشتن گل كرد

آب سرد كاسه سفال بود

يا شورابه گرم نگاهي نگران؟

پاسخ اين سوال ساده

بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی 1385 توسط نفیس

         گور

نمیدانم در کدام خانه ی بهشت بیتوته کرده ای؟ نمیدانم آنجا چه میکنی ؟ نمیدانم در این یک سال به چه سرگرم بودی و دلخوش؟؟

امسال سر خاکتان که آمدم باز هم باران می آمد، چترم را ناخودآگاه گرفتم بر سنگ قبر تا خیس نشوید...آخه از خیس شدن همیشه بدت می آمد!!

پارسال را یادت هست؟؟ شب بود... از دانشگاه آمدم خانه ی شما .... امیر  وسط راه آمد دنبالم..سر گوشی مبایلم قهر بودیم ...هی حرف میزد..چیزهای درباره ی صبر و خدا و قسمت میگفت..فکر کردم دارد هذیان میگوید ..اما..قلبم فرو ریخته بود!!

وقتی رسیدم پاهایم سست شد..باز پارچه نوشته های سیاه رنگ.. باز قیافه های آشنای ماتم زده... بغض گلویم را گرفت ..قلبم یخ بست..و خون م از جریان ایستاد...یک هو دنبال پناهی گشتم دویدم..پله ها را نمیدانم چطور بالا آمدم... کسی داد زد مواضب باش..پشت درب ایستادم...صدای نامفهومی می آمد..بند کفشم باز نمیشد...یکی در را باز کرد...صدا زدم: مامااااااااااااان....و او امد شانه هایم را گرفت... در آغوشش هیچ چیز دیگر ترسناک نبود!!

خدا میداند..فقط خدا میداند...چقدر درد آور بود خدا میداند چه زمستانی بود!

تو با لباسهای یکدست سفید در قبر خوابیدی... در همان قبری که مهدی ام را سال پیش آنجا جا گذاشتم و من به یادم آمد که گفتی : دیپلمم را که بگیرم زود شوهر میکنم...

غروب بود.... خیلی دیر شده بود..رویت را خاک ریختند... و دسته گل گلایل بزرگ ای را روی کوپه ی خاک گذاشتند...تو را برای آخرین بار یک دل سیر نگاه کردم ..با آن مژه های بلند و تاب دار و چشمان نیمه خوابت مثل یک فرشته ی خواب آلود شده بودی ...باران آمد...

باران بر دل داغ و آتش گرفته ام بارید....

                                            بخار از قلبم به هوا رفت!!!!!

ارسال در تاريخ یکشنبه دهم دی 1385 توسط نفیس

                                                   

   بي تو                            

نه بوي خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکينم ...

چرا صدايم کردي ؟؟؟   

چرا؟؟؟                                                      

 

      

ارسال در تاريخ جمعه هشتم دی 1385 توسط نفیس

 

 

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . باران گرفت . مادرم گفت : چه باراني مي آيد . پدرم گفت : بهار است .

 

و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر  است .

 

 

 

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . لباسهاي ما خاکي بود . او خاک روي لباسهايمان را به اشارتي تکانيد .

 

 لباسهاي ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسهايمان ديديم .

 

 

 

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود . پيامبر ، کنارشان زد .

 

 خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را توي دستهايمان گذاشت .

 

 

 

پيامبري از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشت هاي درخت

 

 کوچک باغچه روييدند و هزار آوازي را که در گلويشان جا مانده بود ، به ما بخشيدند

 

و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم .

 

 

 

پيامبري از کنار خانه ما رد شد . ما هزار در بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد .

 

 پيامبر کليدي برايمان آورد . اما نام او را که برديم ، قفل ها بي رخصت کليد باز شدند .

 

 

 

من به خدا گفتم : امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد . امروز انگار اينجا بهشت است .

 

 

 

خدا گفت : کاش مي دانستي هر روز پيامبري از کنار خانه تان مي گذرد و

 

 کاش مي دانستي بهشت همان قلب توست .
ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم دی 1385 توسط نفیس

قبل از خوندن این مطلب برای من دعا کنید..چون ۳ واحد اصول فلسفه دارم که اونقد سخته که شاید به خاطر دعا های شما یه نمره ی قبولی بگیرم..راستی فصل امتحانات مبارک دانشجوهای عزیز!!

سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند..
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد..
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند..
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد..
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند..
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد..
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد..
دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند..
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد..
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد..
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد..
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد..
متحجريسم : دو گاو داريد.زشت است شير گاو ماده را بدوشيد..
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد..
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند..
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود..
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه..
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست..

ارسال در تاريخ یکشنبه سوم دی 1385 توسط نفیس

باران

خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند.

بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالي نجات دهد.

همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم .

ارسال در تاريخ شنبه دوم دی 1385 توسط نفیس
قالب وبلاگ