حالم بهم میخورد!!!
پارک همیشه زیبای قیطریه اصلا امشب قشنگ نیست..پیاده روهاش جای برای پیاده روی نیست...!!
امشب چادر به سر میکنم..یک ظرف دست چپم و یک قاشق دست راستم میگیرم!! با مژگان دوستم که دانشجوی باستانشناسی است..میخواهیم برویم قاشق زنی!!بدون هیچ آتش و هیچ صدای جیغ و فریادی!!!
عميق نفس بکشيد آخرين روزها را (حتی اگر آلوده ترين هوا را داشته باشيم)!!!
گروه متخصص و محققي در يک تحقيق سوالي را از گروهي کودک خردسال پرسيده بودند که پاسخهايي که بچه ها دادند عميق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال اين بود
معني عشق چيست؟
وقتي کسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي کنه احساس مي کني که اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده. بيلي - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم هميشه اين کار رو براش مي کنه حتي حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعيکه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادکلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتيه که شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از غذاي خودشو بده به شما. کريستي - 6 ساله
عشق يعني وقتي که مامان من براي بابام قهوه درست مي کنه و قبل از اينکه بدش به بابا امتحانش مي کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دني - 7 ساله
عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي که خسته اي به لبت مياره . تري - 4 ساله
عشق وقتيه که شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين. اميلي - 8 ساله
عشق همون باز کردن کادوهاي کريسمسه به شرطي که يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش کني. بابي - 7 ساله
اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي که بيشتر از همه ازش متنفري شروع کني. نيکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره مي گي که از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش. نوئل - 7 ساله
عشق مثل يه پيرزن کوچولو و يه پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينکه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن. تامي - 6 ساله
موقع تکنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي که منو نگاه مي کردن نگاه کردم و بابام رو ديدم که وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها کسي بود که اين کار رو مي کرد. من ديگه نترسيدم. کيندي 8 - ساله
مامانم منو بيشتر از هر کس ديگه اي دوست داره چون هيچ کس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
عشق اون موقعي هست که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا. الين - 5 ساله
عشق زمانيه که مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره. کريس - 7 ساله
عشق وقتيه که سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي. مري آن- 4 ساله
مي دونم که خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينکه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره. لورن - 4 ساله
وقتي شما کسي رو دوست داريد موقع حرکت از مژه هاتون ستاره هاي کوچولويي خارج مي شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتي هست که مامان صداي بابا رو موقع دستشويي مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد. مارک - 6 ساله
و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي که هدفش پيدا کردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه . همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يک مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه کردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه که پي کار کردي؟ ميگه که هيچي من فقط کمکش کردم تا راحت تر گريه کنه
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم ... داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
نکات مهم:
1) چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
2) آدم منگل هم دل داره!!
(سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!

آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
زندگی پديده های اسرارآمیز است،
خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.
بد نیست گهگاه غمگین باشی،
غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی که از زیبای غمگین بودن لذت ببری.
![]()
دخترکی یکی از دانش آموزان مدرسه ی پسرانه ی نزدیک دبستانش را بسیار دوست داشت.آنها هر غروب با هم از مدرسه برمیگشتند.در سکوت بدون هیچ حرفی پسرک چند گامی جلوتر از دخترک راه میرفت اما همیشه سرعتش آنقدر بود که نه از او خیلی جلو بیفتد نه عقب!
یک روز عصر دخترک هر چه منتظر ماند پسرک نیامد یک هفته ،2 هفته گذشت و او باز نیامد!! همکلاسیها به دخترک گفتند که پسرك از شهر رفته
یک نفر گفت : رفته یه جاي دور
آنوقت،
او فهمید که واقعا بعضی چیزها برا ي همیشه از دست می روند،
او همچنین یاد گرفت جایی وجود داردکه به آن می گویند : یه جا ي خیلی دور!
فهمید که دنیا خیلی پهناور است وشهر او خیلی کوچک؛
و اینکه آدم ها ي دوست داشتنی و جذاب همیشه میروند...
مردان بزرگ ، اگر چه دست به كارهاي بزرگ زده اند و نام خود را در تاريخ بشريت،جاودانه كرده اند .
اما گروهي از همين افراد ،عادت هاي عجيب و غريبي داشته اند كه اگر افراد عادي به آنها مي پرداختند ، من و شما آنها را ديوانه مي پنداشتيم . اما بزرگان معتقدند كه اين عادات به خاطر نبوغ زياد است . بي مناسبت نيست كه به عادات بعضي از بزرگان اشاره كنيم .
« سر هانري ويكينس » كاشف معروف قطب به « شيپور » علاقه زيادي داشت و معتقد بودكه صداي شيپور مي تواند حواس او را متمركز كند !
« والت ديسنی » آفريننده « ميكي موس » و دههاعروسك ديگر كارتوني به طور غريبي از عنكبوت مي ترسيد به همين دليل وقتي وارد اتاقي مي شد قبل از هر كار گوشه وكنار ان را نگاه ميكرد كه مبادا عنكبوتي در آنجا وجود داشته باشد .
« هنري فورد » مخترع معروف اتومبيل هرگز از تختخواب مخصوص خود جدا نمي شد . بنابراين ،وقتي هم به مسافرت مي رفت ، آن تختخواب را باخود مي برد !
« سر گيلبرت پارگر » رمان نويس مشهور انگليسي هنگامي كه مطالب مورد نظر را براي منشي خود ديكته مي كرد يك دستمال كلفت سياه رنگ روي چشمانش مي بست زيرا عقيده داشت به اين وسيله بهتر مي تواندافكارش را متمركز كند !
« دموستن » سخنران و اديب يوناني ، براي آن كه لكنت زبان خود را از بين ببرد ، زير زميني ساخت و هر روز در آن زير زمين به سخنراني پرداخت . او براي آنكه هوس نكند از محل تمرين بيرون بيايد ، نصف موي سرش را مي تراشيد وخود را به صورت زشت و مضحكي در مي آورد تا نتواند در انظار ظاهر بشود !
« فرانكلين » سياستمدار و دانشمند آمريكايي معتقد بود كه انسان هر چه خود را بيشتر در معرض هواي سرد قرار بدهد ، از سلامتي بيشتري بر خوردار مي شود او در روزهاي سرد زمستان لباسش را در مي اورد و در اتاقي بدون بخاري ده دقيقه راه مي رفت او در اتاق خوابش نيزچهار تختخواب گذاشته بود كه شبها ، هر وقت اندكي احساس گرما مي كرد ، از تختي به تختي ديگر مي رفتو تا صبح ، به تناوب ،در چهار تختخواب مي خوابيد تا ازگرما به دور باشد !
« وينستون چرچيل » هر كاغذ نوشته اي راكه به دستش مي افتاد گوشه هاي ان ر ا پاره مي كرد وهرگز متوجه نمي شد كه كاغذ مورد نظر مثلاً يك سند بسيار مهم سياسي است بعد هادر وزارت خارجه انگليس هر كاغذ گوشه بريده كه به دست مي آمد معلوم مي شد روزي به دست
« چرچيل » افتاده بوه است !
... و با لا خره ، نويسندگان و هنرمنداني كه نامشان در زير مي آيد به طريقي كه اشاره مي شود براي خلق اثار خود الهام مي گرفتند.
ژرژ ساند : از كشيدن سيگار برگ
فرانسيس بامكن : از نواي بلبلان
بتهوون : از اينكه هر ساعت يك بار سطلي از آب سرد بر سر خود بريزد .
من خردمندترين مردمانم زيرا يک چيز مي دانم و
آن اين است که هيچ چيز نمي دانم .
سقراط
قاطع باشيم اما لجباز نباشيم
صبور باشيم اما مظلوم نباشيم
حاکم باشيم اما ظالم نباشيم
شجاع باشيم اما احمق نباشيم
راضي باشيم اما قانع نباشيم
بذله گو باشيم اما هرزه گو نباشيم
جاري باشيم اما ويرانگر نباشيم
صريح باشيم اما گستاخ نباشيم
ساکت باشيم اما بي صدا نباشيم
طناز باشيم اما لوده نباشيم
منتظر باشيم اما علاف نباشيم
راحت باشيم اما بي خيال نباشيم
محتاط باشيم اما ترسو نباشيم
سرشار باشيم اما لبريز نباشيم
متواضع باشيم اما ذليل نباشيم
حساس باشيم اما زود رنج نباشيم
تيز بين باشيم اما عيب بين نباشيم
سريع باشيم اما عجول نباشيم
بزرگ باشيم اما متکبر نباشيم
خنديدن يک نيايش است.
اگر بتواني بخندي ، اموخته اي که چگونه نيايش کني
جدي نباش !
عبوس هرگز نمي تواند مذهبي باشد
بگذار خنده ات از ته دل باشد .
چنين خنده اي پديده اي نادر است!
هنگامي که هر سلول بدن تو بخندد،
هنگاميکه هر بافت وجودت از شادي بلرزد ،
به ارامشي عظيم دست مي يابي !
کارهاي اندکي را سراغ داريم که بينهايت با ارزشند ،
خنده يکي از اين کارهاست!
سخته ولي ممکنه !
به هر جا پا مي گذاري عشق را بگستران
اول از همه در خانه خويش
عشق را به فرزندانت
به همسرت
و به همسايه ات نثار کن !
اجازه نده کسي پيش تو بيايد و بهتر و شادتر ترکت نکند.
مظهر مهر خداوندي باش.
" مادر ترزا
. خدایا آنم ده که هر گز مردمانت از من نستانند
خدایا پناهم ده از دست این نامردمان روزگار
و خدایا نگرشم ده از دست این حوادث ناملایم
و صبوریم ده از دست این عشق های ناپایدار
اگربعضي افراد بي منطق و خود محورند:
تو همواره آنها را ببخش
اگر نسبت به ديگران مهرباني ولي آنها تو را به خودخواهي متهم مي كنند:
تو همواره مهربان باش
اگر صادق ويكرنگ هستي و ممكن است ديگران فريب دهند:
تو همواره صادق ويكرنگ باش
اگر به شادابي دست يابي.ممكن است ديگران به تو حسادت كنند:
تو همواره شاد باش
اگر فردي موفق هستي و ممكن است ديگران نخواهند:
تو همواره بكوش تا موفق شوي
و اما
خوبي هاي امروز تو ممكن است فردا فراموش شود:
تو همواره خوب باش
هر آ نچه طي سالها ساخته اي ممكن است فردي در يك لحظه خراب كند:
تو همواره در حال ساختن باش
بهترين چيزي كه در توان داري اگر توسط ديگران تحقير شود:
تو همواره بهترين ها را هديه كن
در جاده ،فضای بیشتری برای رانندگان خارج از استان در نظر بگیر.
دفتر چه یادداشتی تهیه کن و هر شب پیش از خواب چیز زیبایی را که در طول روز آن را دیده ای یادداشت کن.
· احساس غرور ورضایت و بزرگی کردن در خوب انجام دادن هر کاری را به فرزندانت یاد بده.
· هر چیزی را که فرزندت در روز اول مدرسه به خانه آورد قاب کن.
· در روزی که فرزندت به دنیا می آید یک درخت بکار.
· هیچ وقت آنقدر گرفتار نباش که نتوانی یک فرد جدید را ملاقات کنی.
· در پوست کندن یا بریدن هر چیزی چاقو را به سمت خودت نگیر.
· اگر اولین کسی بودی که از خواب برخاستی آرام و بی سروصدا به کارهایت برس.
· به خاطر بسپار که جای زخم کلمات بی رحمانه در عمق روح آدمیان باقی می ماند.
· به خاطر بسپار که کلمات محبت آمیز اثر شفا بخشی معجزه آسایی دارند.
· اگر امروز صبح زیبایی نیست با شادابی و طراوت خودت آن را دل انگیز بساز.
· برای روز مبادا مبلغی در قفسه کمکهای اولیه نگه دار...
به یاد داشته باش که آینده موفق از همین الان شروع می شود
بعد از آنکه دعوای بچه ها به پایان رسید و از یکدیگر عذر خواهی کردند
از هر یک از آنها بخواه که چیزخوبی درباره ی یکدیگر بگویند
نگرانی ها و ترسهای کودکت را کوچک نشمار
بدان که از هر خلاقیت و ابتکاری کپی خواهد داشت
مراقب پشت سرت باش
هر گاه شانس در آغوش گرفتن نوزادی به تو روی آورد آن را از دست نده
همیشه در کنار تخت خود یکی دو عدد کتاب های الهام بخش مورد علاقه ات را داشته باش
در سفر لباس بیشتری نسبت به آن مقدار که فکر می کنی کافی است بردار
مراقب حرف زدن خودت باش
1- از فدریکو گارسیا لورکل
کلماتت را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم میگذردیکی است و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماند من فکر می کنم گلولهای که سمت تو شلیک شد لیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن درآتشی که تو بر پا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید
گناه
چه خوبست
گناهایمان پیدا نیست
چون مجبور بودیم
هر روز خودمان را تمیز بشوییم
شاید هم زیر باران زندگی کنیم
و یا دروغهایمان
شکل مان را عوض نمی کند
چون حتی یک لحظه همدیگر را به خاطر نمی آوریم
خدای مهربان سپاس
Sin
How nice it is
our sins aren't obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
don't change our figures(shapes)
thought we didn't remember each other even for a moment
merciful god thanks
2- از خودم :
تاب دوریت از سنگ ساخته نیست
چه رسد به من!
شبها به خواب نمیروم تا فراموشم شوی!
دیشب خواب دیدم : مردم!!
هرچه نگاه کردم نیامدی!!
آه خدای من چه زود دیوانه شدم!
کمکم تمام دختران دهکده میفهمند
اشتباه از من بود!
تو خورشید من نبودی...
تو فانوس شبهای تاریکم نبودی...
و من هنوز نمیدانم
چگونه تو را میان این همه نامهربان یافتم
دیگر نمیتوانم بنویسم
برای کسی که نمی خواهد!!
آقا..... همین کنارها پیاده میشوم
فکر کنم تمام راه را اشتباه آمده ام!!
آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است
عمران صلاحي
آدم :

آدم :
شايد بهتره يادم باشه که اون خيلي کم سن و ساله . اون الان يه دختر جوونه و بايد بهش فرصت داد . همه وجودش شور و شوق حس زندگيه .
دنيا واسش يه سحره يه شگفتي يه راز و يه لذت ! وقتي يه گل جديد پيدا مي کنه از شوق نمي تونه حرف بزنه .
حتما بايد نازش کنه ، تو آغوشش بگيره ، بوش کنه باهاش حرف بزنه و براش اسماي عاشقانه بزاره .
اون ديوونه رنگاست . سنگاي قهوه اي ، ماسه هاي زرد ، خزه هاي خاکستري ، شاخ برگاي سبز ، آسمون آبي - مرواريد سپيده دم ، سايه هاي ارغواني روي کوه ها ، جزيره هاي طلايي رنگي که تو درياهاي خون رنگ دم غروب غوطه ورن ، ماه رنگ پريده اي که تو قاب ابراي تيکه تيکه شناوره .
جواهر ستاره ها که تو بي نهايت فضا مي درخشن . اما تا جايي که من مي دونم هيچ کدوم از اينا ارزش کاربردي ندارن .
اما همين که رنگ زيبايي دارن واسه اون کافيه و ديوونش مي کنن.
اگه فقط هر چند وقت يه بار مي تونست آروم بشيته و حرف نزنه ! منم مي تونستم از نگاه کردن بهش لذت ببرم. مطمئتنم مي تونستم
. چون دارم به اين نتيجه مي رسم که اون واقعا موجود زيبا و جدابيه باوقاره .
يه بار وقتي رو يه تحته سنگ ايستاده بود و با سر به عقب خم شده و دستي که رو چشاش سايه درست کرده بود پرواز يه پرنده رو تو آسمون نگاه مي کرد فهميدم که زيباست .
حوا :
زيبا بودن شادي آوره! آدم هم زيباست ! وقتي به موهام گل مي زنم زيباترم مي شم
قسمت هايي از کتاب"خاطرات آدم و حوا" به روايت "مارک تواين" و ترجمه ي حسن عليشيري.
قيمت 1100 تومن ، ناشر: دارينوش در 84 صفحه.

