تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن

 

بچه ها قبلش خواهش بکنم حتما داستان پست قبلی رو بخونید و نظر بدین!!!!

علي (سمت چپ) با يكي از دوستانش، طرقبه مشهد

با همسرش پوران شريعت رضوي در حياط دانشكده ادبيات مشهد 1337
 
 
علي شريعتي، همسرش و احسان در پاريس- 134۰
 
با همسر، سارا و سوسن مشهد- 1348
با همسر و خانواده اش فرداي روز آزادي از زندان - اول فروردین ۱۳۵۴
در يك جشن عروسي- 1355
با همسرش- 1355
از چپ ابراهيم يزدي، احسان شريعتي و صادق قطب زاده در مراسم خاكسپاري دكتر شريعتي
استاد شريعتي، آيت الله طالقاني و احسان شريعتي در اولين سالگرد درگذشت دكتر شريعتي - حسينيه ارشاد ۱۳۵۸
ارسال در تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386 توسط نفیس

این داستان را لطفاً تا آخر بخوانید :

 

               

 

تو از من رنجیده بودی....و باز چشمان نجیبت ...خسته نگاهم میکرد!

بیرون برف می آمد.

و من حرفی برای گفتن نداشتم! تلاش کردی چیزی بگوئی اما ...بی کلام ماندی!

غرورت زیر پای من بود و تو نا امید تر از آن بودی تا برای زنده ماندنش تلاش کنی...

من دیرم شده بود ، بیرون برف می آمد

و کلاغ ها ذهن حیاط را با قار قار شان خط خطی میکردند!

و عقربه های ساعت کش دار و بی حوصله خود را بر دایره ی زمان میکشیدند!

گفتم : حرفی نداری؟

مات و بازنده! گفتی : نرو!

بی خیال نگاهت کردم و تو از سردی نگاهم لرزیدی!

چوب های خشک با سرو صدا در آتش بخاری می سوختند!

و من از ارتعاش سایه ات روی دیوار ترسیدم...

گفتی : خنده هایت را کجا جا گذاشته ای؟

و من هی مدام در کیفم دنبال چیزی میگشتم

گفتی زمستان  اینجا لانه کرده

گفتم : بهمن که تمام شد یک ماه دیگر بهار می رسد!!!

گفتی : دنیا ارزشش را ندارد... نرو!

گفتم : دیدی خودت گفتی... ارزشش را ندارد! پس از من نرنج!

گفتی : عاشق دیگری شده ای؟

گفتم : تقصیر من نیست ، قلبم جواب سر بالا میدهد!

گفتی : قول داده بودی میمانی؟؟

گفتم : من یادم نیست دیشب شام چه خورده ام!

گفتی : می میرم...

گفتم : می دانم!

بیرون برف می آمد

و من محو رقص دانه های برف در فضا به عمق تاریکی می نگریستم!

و سرانجام رفتم!!!!!

و تو پشتم آب ریختی و آه کشیدی!

امروز خسته از جستجوی عشق ، دلگیر از ستم ها و بازنده _ آمده ام!

تو گفته بودی : سرانجام بر میگردی

تو گفته بودی که وفا نکردی وفا نمی بینی!

امروز به باور حرفهایت رسیده ام

و پشت در خانه ات هزار سال پیر شده ام!

 در بزنم؟؟؟؟  یا بروم؟؟!!

مردی از دور با پالتوی سیاهی می آید! خمیده و سر به زیر...

چمدانم را در دست می فشارم و از کنارش می گذرم

آه ....نه ....باز انگار صدای تو را می شنوم که باد به گوشم می رساند...... باز به نام صدایم میکنی!!

بی اختیار می ایستم !

 بر میگردم تا برای آخرین بار به پنجره ی نگاه کنم که گوشه اش همان گلدان شمعدانی است!!

نه... من نمیتوانم دوباره به چشمهایت بنگرم!

آنقدر بد کرده ام ، که می دانم مرا نمی پذیری!

مرد پالتو پوش به دیوار تکیه داده و می گرید!

نگران نگاهش میکنم!

چقدر آن چشمهای خسته و بارانی آشناست...

چقدر اشک هایش آشناست!

مرد میگوید: آمدی .....می دانستم که بر میگردی!

متحیّر مانده ام.... او تو هستی!

خسته و رنجیده و خمیده...

چند سال پیر شده ای!!؟؟؟

چشمانت لبریز عشق است  همچون گذشته...

شرمنده می پرسم : مرا می پذیری؟؟؟؟

   تو به من لبخند میزنی............!!!!!!

 

                                                نفیس پ – آذر 82

ارسال در تاريخ جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 توسط نفیس
سخت است هنگام وداع

آنگاه که در میابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را

نیز

با خود خواهد برد!

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط نفیس

                     

 

واژه عدم وابستگي در نگاه نخست ممكن است بد بينانه بهنظر برسد ، ولي نيست .

 

عدم وابستگي يعني اينكه تجربه اي خاص از لذت و رنج داريم ولي اجازه نمي دهيم اين تجربيات تعادل عاطفيمان را تحت- تأ ثير خود قرار دهد .

 

عدم وابستگي به معناي عدم خير خواهي ، بي تفاوتي بي توجهي ، و بدون احساس عشق نيست .

 

ميتوان همدرد بود ، عاشق بود ، از زندگي هم لذت برد ولي اگر رنج و اندوه و جدايي  پيش آمد اين مانعي براي  زندگي شما  نباشد .

 

عدم وابستگي يعني مشاهده بازي زندگي ، وقتي بايد گريه كنيم ، مي گرييم وقتي بايد بخنديم ،

 مي خنديم

 

عدم وابستگي به معني بي عاطفگي نيست ، يعني هر چه در زندگي داريم اگر از دست برود ،

 

ما نابود نخواهيم شد .

 

عدم وابستگي يعني به آن درجه از سلامت روان  رسيدن كه مسئولانه در برابر خود رفتار كنيم ،

 

حتي اگر تو نباشي .

ارسال در تاريخ شنبه نوزدهم خرداد 1386 توسط نفیس

 

زن با تلفن

وقتی مردان امروزی هم به شکار یا صید ماهی مي روند ، باز هم زیاد حرف نمي زنند . ‏وقتی زن های امروزی براي خرید می روند و یا دور هم جمع مي شوند، مرتب صحبت مي کنند. ‏زن ها براي صحبت كردن نیاز به دلیل ندارند، هدف خاصی را هم دنبال نمي کنند. آن ها براي ‏آن با هم حرف مي زنند كه با يكديگر ارتباط برقرار کنند.‏ اگر از مغز زن و مرد، ام آر آي بگیرند، مشخص مي شود كه مغز زن ها به شدت براي صحبت ‏كردن مساعد مي باشد. زن ها با توجه به خصوصیات مغزی خود مي توانند روزانه 6000 ‏تا 8000 کلمه صحبت کنند و این در حالی است كه مردها در حدود 2000 الی 4000 کلمه ‏صحبت مي کنند.‏‏. معلوم مي شود كه چرا صحبت زن ها تا این اندازه براي زوج ها تولید مسئله مي كند. يك ‏مرد شاغل تا بعد از ظهر ظرفیت حرف زدنش تمام مي شود. بعد به خانه اش مي رود، جايی ‏كه زن او 4000 تا 5000 کلمه حرف براي زدن دارد. دو زن مي توانند تمام مدت روز را ‏رودررو صحبت کنند و بعد وقتی به خانه هايشان برگشتند يك ساعت هم تلفنی حرف بزنند. در ‏این زمان است كه مردها می پرسند:

 « چرا این همه مدت كه با هم بودید این حرفها را نزدید؟»‏

 

ارسال در تاريخ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 توسط نفیس

چه کنيد که  ترشيده نشويد !!!!

 

 

 

_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.


 2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.


 3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم


4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.


 5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.


 6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه


 7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.


 8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!!نيما خانم خوشگله گي سويکيشون...لول


 9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.


 10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.


 11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.


 12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.


 13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...

14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.


15_ بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.


 16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار
ندارم)منضورم رو تخت خواب نيستا)


17_اگه كسيرو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)


18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد 2تا بشين بده 9 ماه 3 تا بشين


19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين


20_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد، مي پكيد

ارسال در تاريخ شنبه دوازدهم خرداد 1386 توسط نفیس

وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه می روی
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی که خون از دماغت جاری است وچشمانت سیاهی می رودوچنان خسته ای که ارزو می کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند
یک راند دیگر مبارزه کن
وبه یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد


"
جیمز کوربت"

ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط نفیس

آغاز ماه گوجه سبز

آغاز ماه بهار نارنج

امروز آغاز چيز خوبی بود که هرچه فکر ميکنم يادم نمياد چه بود.

ارسال در تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386 توسط نفیس
قالب وبلاگ