تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن

iu

 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود. زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
-
آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
-
بله، شما چه عقیده ای دارید؟
-
من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «
همسر تو گوژپشت خواهد بود
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«
اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

ارسال در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط نفیس

 

به ياد دارم كه تو هيچ نيازي به من نداری.. پس هر وقت که میترسم و تنها میشوم. فقط آن را به تو واگذار میكنم و در صندوق! نامه اي برای تو،  خداوندم می اندازم!!

 

گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته آنجور که تو میخواهی... زماني كه نامه را به صندوق انداختم دلواپسي ها را دور میریزم!در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه دارم فكرمی كنم. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.

 

ui

 

 

خدا را سرچ می کنم
دسترسی به صفحه ی مورد نظر.......................................
امکان پذیر نمی باشد...............................................
یک پروکسی مطهر می خواهم
برای رسیدن به خدا

 

آدم یکی بود
.................حوا یکی بود
خدا یکی...................................
آدم زیاد شد.................................
حوا زیاد شد................
خدا فراموش

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 توسط نفیس
ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 توسط نفیس

iu

 

بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت !

سخت آشفته وغمگین بودم.به خودم میگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس و مشق خود را.باید امروز یکی را بزنم اخم کنم تا بترسند از من و حسابی ببرند .

خط کشی آوردم در هوا چرخاندم چشم ها به دنبال چوب تنبیه می گشت (مشقها را بگذارید جلو زود معطل نکنید)

اولی کامل بود .دومی بد خط بود بر سرش داد زدم.سومی لرزید خوب گیر آوردم.صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود.

دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف آن طرف نیمکتش را می گشت.(تو کجایی بچه؟بله آقا اینجا) همچنان می لرزید (تنبل شده ای بچه ی بد)

(به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستنند)

باز کن دستت را.خط کشم بالا رفت خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد . چوب فرود آمد ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود هق هقی کردو بعد ساکت شد.همچنان می گریید مثل شمعی آرام بی خروش و ناله . ناگهان حمدالله در کنارم خم شد زیر میز کنار دیوار دفتری بود .گفت آقا اینهاش دفتر مشق حسن.چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود.غرق در شرم و خجالت بودم جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد.سرخی گونه ی او به کبودی گروید .

صبح فردا دیدم که حسن با پدرو یکی مرد دگر سوی من می ایند.

منتظر ماندم تا که حرفی بزنند.شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید.پدرش بعد سلام گفت:لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما.گفتمش چی شده آقا رحمان؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته به زمین خورده بچه سر به هوا یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است.زیر ابرو وکنار چشمش درد سختی دارد. می بریمش دکتر با اجازه ی آقا!

چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تا ثر گشتم من شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم.

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 توسط نفیس

دوستان ببخشید که کم پیدام!!

میام به زودی از خجالت همه در میام!!

 

lk

مردی در جستجوی خدا ، تصمیم گرفت به کوهستان برود ، زیرا به او گفته بودند خدا هر دو سال یک بار در آن جا ظهور می کند . در طول سال اول ، از هر چه زمین در اختیار او گذاشت تغذیه کرد . نهایتا آذوقه تمام شد و او مجبور شد به شهر برگردد.

او فریاد زد : خدا بی انصاف است ! او نفهمید که من یک سال برای شنیدن صدایش صبر کردم . من گرسنه بودم و مجبور بودم به شهر برگردم .

در آن لحظه فرشته ای پدیدار گشت . فرشته گفت : خدا خیلی دوست دارد با تو حرف بزند . او یک سال تمام به تو غذا داد و امیدوار بود که بعد از آن خودت غذایت را تهیه کنی . اما تو چه کاشتی ؟ انسانی که نتواند در جایی که زندگی می کند چیزی بپرورد ، هنوز آماده صحبت با خدا نیست .

 

(مکتوب پائولو کوئیلو)

ارسال در تاريخ یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط نفیس

سیدنی ، جی ، هریس نویسنده ای است كه برای برنده شدن در صحنه زندگی پیشنهاد های ساده ای ارائه می كند به بعضی پیشنهاد های او توجه كنید :

 

برنده متعهد می شود

بازنده وعده می دهد

 

برنده بیش از بازنده كار می كند و بیشتر از او وقت دارد

بازنده همواره به قدری گرفتار است كه نمی تواند به كارها ی به واقع ضروری بپردازد

 

برنده می گوید بیا برای مشكل راه حلی پیدا كنیم

بازنده می گوید هیچ كس راه حلی نمی داند

 

برنده ترجیح می دهد كه خود را مسئول شكست هایش بداند نه دیگران را و وقت زیادی را صرف عیب جویی نمی كند

بازنده شكست های خود را ناشی از تبعیض و یا سیاست می داند

 

برنده هنگامی كه از دیگران بدرفتاری می بیند آزادانه رنجش و آزردگی خویش را بیان نموده و سپس موضوع را فراموش می كند

بازنده در چنین شرایطی خشم و ناخشنودی خود را به زبان نمی آورد و زجر می كشد و با انتقام گرفتن از خود شرایط بدتری را فراهم می كند

 

برنده روی پای خود می ایستد و از اینكه دیگران به وی تكیه كنند احساس تحمیل شدن نمی كند

بازنده به كسانی كه از خودش قوی ترند تكیه می كند و عقده های خود را بر سر افراد ضعیف تر از خویش خالی می كند

 

برنده بازی سرنوشت و این حقیقت كه شایستگی ها را همواره پاداشی نیست بی آنكه دیدگاهی بدبینانه داشته باشد درك می كند

بازنده بی آنكه بازی های سرنوشت را درك كند بدگمان است

 

برنده می داند كه چگونه می توان جدی بود بی آنكه خشك  و رسمی باشد

بازنده بیشتر اوقات خشك و رسمی است زیرا فاقد توانایی جدی بودن است

 

برنده سعی می كند كه رفتارهای خود را بر اساس نتایج منطقی آنها قضاوت كند و رفتارهای دیگران را بر اساس قصد ونیت آنها ارزیابی كند

بازنده رفتارهای خود را بر اساس قصد ونیت خویش و رفتارهای دیگران را بر اساس نتایج آن ها ارزیابی من كند

 

برنده دیگران را نكوهش می كند ولی آنان را می بخشد

بازنده نه قادر به نكوهش دیگران است و نه قادر به بخشیدن آنان

 

برنده در برابر افراد توانمند و ناتوان یكسان عمل می كند

بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقیر می كند

 

برنده می خواهد مورد احترام دیگران باشد اما ذهنش را در گیر آن نمی كند

بازنده برای رسیدن به این هدف دست به هركاری می زند اما سرانجام با شكست رو به رو می شود و به هدف خود نمی رسد

 

برنده حتی زمانی كه دیگران وی را به عنوان یك خبره می شناسند می داند كه هنوز خیلی چیزها را نمی داند

بازنده می خواهد دیگران او را یك خبره بدانند و این نكته كه بسیار كم می داند را هنوز نیاموخته است

 

برنده نسبت به فضای اطراف خود حساس است

بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است

 

برنده می داند كه اگر به مردم فرصت داده شود مهربان خواهند بود

بازنده احساس می كند كه اگر به مردم فرصت داده شود نامهربان خواهند شد

 

برنده می گوید باید راه بهتری هم وجود داشته باشد

بازنده می گوید تا بوده همین بوده و تا هست همین هست                                                      

 

بر گرفته از كتاب برندگان و بازندگان ترجمه مینو پرنیانی و پروین مصطفوی

ارسال در تاريخ پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط نفیس

 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست


اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالی نداشت .اما روزی سوالی به سراغش آمد وازآن پس خوشبختی ديگر چيز کوچکی نبود.اوازخدا معنی زندگی را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه ای است که آب و نورمی خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالی شد وهر شاخه وهربرگ سوالی! واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختی شد که ازهرسرانگشتش سوالی آويخته بود. وهربرگ تازه ؛ دردی تازه بود وهربارکه ريشه فروترمی رفت ؛ درد او نيز عميق ترمی شد! فرشته ها می ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار می ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباری که اين درخت می آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياری آمدند وجواب های اورا چيدند.اما دردل هرميوه ای ؛بازدانه ای بود وهردانه آغازدرختی وهر که ميوه ای را برد در دل خود

بذر سوال تازه ای را کاشت.« اين است قصه زندگی آدم ها »

اين را فرشته ای به فرشته ای ديگر گفت!

ارسال در تاريخ جمعه ششم مهر 1386 توسط نفیس

از صليب هاي كهنه ي سنتي كه به گردن مي كشيم اميد معجزه نيست

عشق

 مسيحاي زندگي ست

كه ديگر بار زنده بودنت را اعجاز مي كند

به صليب سنتش مكش!

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود

ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط نفیس
jh 

در غربت مزار خودم گريه ام گرفت    

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت

پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني

اما من از بهار خودم گريه ام گرفت

يک تکه آفتاب برايم بياوريد!

از آسمان تار خودم گريه ام گرفت

ارسال در تاريخ سه شنبه سوم مهر 1386 توسط نفیس
قالب وبلاگ