از این پست به بعد یه همکار جدید برای قدم زدن تو پیاده روها همراهم شده...اهل خلاقیت...و بسیار هنرمند!!!
محمد عزیز..مثل خودم اهل ترانه است..و من عاشق ترانه هاشم....ترانه های که....اگه واسه شماها هم اینجا بنویسه..میدونم حتما استقبال میکنید.....!

منتظر پستای قشنگش هم من هستم و هم شما..مطمئنم!!!


تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد
سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد
در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن
نشته و استراحت كنيد
ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن وخوابيدن به نشستن اولويت دارد
جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟
كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا
اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد
از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن
سفره به شما تحميل نشود
براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد
در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست
آورديد
به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم
خواستگار (علي حاتمي)
وسواس الدوله (صادق بهرامي) :خب ، دفعهي قبل به كجا رسيديم ؟
خاوري (پرويز صياد) : عرض كردم معلم خطم و شما فرموديد بهبه !
زير پوست شهر (رخشان بين اعتماد)
طوبا (گلاب آدينه) : آخه اين جاهاي چيتان فيتان چيه آدمو ورميداري ميآري ؟
عباس (محمدرضا فروتن) : تو آخه چيتان مني ، همهي فيتان مني ، چيتان فيتان مني .
تيغ و ابريشم (مسعود كيميايي)
مرد (اكبر معززي) : خوشبختي مال ازگلا و زناي بزك كردهي زير تير چراغ برقه !
از كرخه تا راين (ابراهيم حاتمي كيا)
سعيد ( علي دهكردي) : خدايا ... من شكايت دارم . من شاكيام . پس كو رحمانت ؟ پس كو رحيمت ؟ آخه چرا اينجا ؟ چرا حالا ؟ چرا اينطوري ؟ من شكايتمو پيش كي ببرم ؟ به كي بگم ؟
ناخدا خورشيد (ناصر تقوايي)
مستر فرهان (علي نصيريان) : يعني تو به من هم ديگه اعتماد نداري ، ناخدا ؟
خورشيد (داريوش ارجمند) : تو تنها كلاهبرداري هستي كه به اون اعتماد دارم !
ردپاي گرگ (مسعود كيميايي)
صادق خان (منوچهر حامدي) : سلام بر عالم عشق و معرفت . ما كه زمين گير و دست به ديواريم . غيرت شما رو رخصت !
آرامش در حضور ديگران (ناصر تقوايي)
سرهنگ (اكبر مكشين) : يه وقتي بود قدم تو ميدون سربازخونه كه ميذاشتم ، شيپور پادگان نعره ميكشيد . چي بود ؟ چه خبر بود ؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن . ايست خبردار . من داد مي زدم ، آزاد !
گوزنها (مسعود كيميايي)
سيدرسول (بهروز وثوقي) : وقتي رفتي ، نفهميدم كي رفته ، حالا كه اومدي ، ميفهمم كي اومده !
مسافران (بهرام بيضايي)
خانم بزرگ (جميله شيخي) : مه همه روياي هميم !
آژانس شيشهاي
حاج كاظم (پرويز پرستويي) : تو ميدوني گردان بره خط گروهان برگرده يعني چي ؟ تو ميدوني گروهان بره خط دسته برگرده يعني چي ؟ تو ميدوني دسته بره خط نفر برگرده يعني چي ؟
ديوانهاي از قفس پريد (احمدرضا معتمدي)
منشي (رضا سعيدي) : جناب قاضي ، اين بدبخت بچهاش كجا بود ؟! وقت جنگ كه خودش هنوز بچه بود ، وقتيام برگشت كه ديگه بازنشسته شده بود .
سوته دلان (علي حاتمي)
مجيد (بهروز وثوقي) : آخ كه چقدر دشمن داري خدا ، دوستتاتم كه ماييم ، يه مشت عاجز عليل ناقص عقل كه در حقشون دشمني كردي .
نسل سوخته (رسول ملاقليپور)
احمد (آتيلا پسياني) : بدبخت ، رو كسي تيغ نميكشه . درسته كه ريشهي معرفت بين آدميزاد نيم سوز شده . اما از اول ميگفتي كه پول لازم داري ، مهم نيست واسه چي .
برج مينو (ابراهيم حاتمي كيا)
موسا (علي مصفا) : مينو ، من اين دكلو دادم تا تو رو به دست بيارم . حالا تو اومدي وسط همين دكل واستادي !
گاو (داريوش مهرجويي)
مش حسن (عزت الله انتظامي) : من مش حسن نيستم . من گاو مش حسنم !
اجاره نشينها (داريوش مهرجويي)
عباس آقا (عزت الله انتظامي) : اكبر ، بيا بپر برو دكون پيش عسگري ، بهش بگو واسه سي چهل نفر ، چرخ كرده و راسته جور كنه . خس مسشو ، رگ و ريششو قشنگ بگيره صافش كنه . شيشك آجري باشه ها . سوسه موسه بهت نده !
خانهي خلوت (مهدي صباغزاده)
امير جلال الدين (عزت الله انتظامي) : مردان بي عار ، زنان بي كار ، تلفنهاي خر تو خر ، موضوع خوبيه ، اما فكر نميكنم چاپ كنن .
سوته دلان (علي حاتمي)
مجيد (بهروز وثوقي) : خوش به سعادتتون كه ميرين روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد . كيه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجيد تو رو چه به روضه ، روضه خودتي ، گريه كن نداري ، وگرنه خودت مصيبتي ، دلت كربلاس !
هامون (داريوش مهرجويي)
حميد هامون (خسرو شكيبايي) : تو ميخواي من اوني باشم كه واقعن تو ميخواي من باشم ؟ اگه من اوني باشم كه تو ميخواي ، پس ديگه من ، من نيست . يعني من خودم نيستم .
سلطان (مسعود كيميايي)
سلطان ( فريبرز عربنيا) : خونهمون ... اينجا بود ... اينجا پنج تا اتاق ... دو تا باغچه و يه حوض بود ... بزرگ نبود ... اما بود .
از كرخه تا راين (ابراهيم حاتمي كيا)
اصغر (اصغر نقيزاده) : كجا رفتي دلاور ؟
سعيد ( علي دهكردي) : تو آكواريومم . چرا نميآييد تماشا ؟
اصغر : كفر نگو ، اين كاخ سلطنته ، دلم ميخواست تو ركابت باشم ... بگي بخون ، ميخونم ، بگي برقص ، ميرقصم ، بگي بمير ... به خدا ميميرم .
اجاره نشينها (داريوش مهرجويي)
عباس آقا (عزت الله انتظامي) : مرتيكه مزقونچي تو گفتي ميخواي دو تا گلدون بزاري سر پشت بومت كه با صفا بشه ، نه اينكه ورداري سرتاسر سقف خونهي مردمو اينجوري بريني بهش .
سعدي (حسين سرشار) : مگه چه عيبي داره ؟ دو تا سوراخ پيدا شده ، خب ميگيرمش . اما عوضش تو اين سيستم من ...
عباس آقا : سيستم من ، سيستم من ، بشاش به اين سيستم !
روز واقعه (شهرام اسدي)
عمرو (سعيد نيكپور) : مسلماني ما سه نسل است و از او هيچ .
زيد (عزت الله انتظامي) : آري ، اما من از اسلام او بوي تازگي ميشنوم و از مسلماني تو تنها بوي غرور جاهلي ميآيد .
عمرو : ما شصت ساله مسلمانيم .
زيد : اين چه تفاخري است كه به ايمان خويش ميكني ؟ كه تو اگر مسلماني از پدر داري ، او اين گنج به رنج خويش يافته است .
چهره (سيروس الوند)
فريدون بهنام (ابوالفضل پورعرب) : به اين ميگن دلار ... زبون بين الملل . دلار بده ، سفيد و سياه حرفتو ميفهمن . تلخه ، زشته ، ميدونم . اما اين قانون دنياس .
متولد ماه مهر (احمدرضا درويش)
دانيال (محمدرضا فروتن) : تو متولد چه سالي هستي ؟
مهتاب (ميترا حجار) : مهر پنجاه و هفت .
دانيال : پس دو سال از من بزرگتري . شناسنامهي من اول جنگ سوخت ... هفت سالم بود . تاريخ تولدمو از شروع جنگ نوشتن .
مرگ يزدگرد (بهرام بيضايي)
زن (سوسن تسليمي) : چون هشت گونه بادي كه از كوه و دامنه و از جنگل و دشت و از دريا و رود و از ريگزار و بيابان ميرسد ، در ميان اين توفان ايستاده منم . كشندهي پادشاه را نه اينجا ، بيرون از اينجا بيابيد ! پادشاه پيش از اين به دست پادشاه كشته شده بود . آنكه اينجا آمد ، مردكي بود ناتوان !
سوته دلان (علي حاتمي)
فروغ الزمان (فخري خوروش) : اون سال زمستون ، ده چهارده سال پيش همون روز كه ناهار دمي باقالي داشتيم ، رخت نظام برتون بود . ميخواستين برين باغ شاه .دكمهي فرنجتون افتاده بود ، گفتين ...
حبيب آقا ظروفچي (جمشيد مشايخي) : آقازاده خانم چشمش سو نداره ، ميشه دكمهي فرنجمو بدوزين خانم خياط ؟ تو گفتي ...
فروغ الزمان : خانم خياط اسم داره ...
سگ كشي (بهرام بيضايي)
نايري (احمد نجفي) : صحبت يه پكيج بود تو لاين ايمپورت اكسپورت . يه باكس خونگي با پرافيت آوريج نود درصد گارانتي . ميتونست راحت هندلش كنه . اما خب ، تو فيلد ما نبود .
گلرخ كمالي (مژده شمسايي) : ببخشيد از ناصر معاصر حرف ميزنيد ؟
نايري : اين پسر كيس خاصي بود تو بيزنس خودش . خيلي اكتيو و نان استاپ . تو رنج خودش . لوكش هم بد نبود . اما نميفهمم چرا آن و آف بود ؟
مسافران (بهرام بيضايي)
رهي (حميد امجد) : بي جهت خودتو آزار ميدي . چرا خيال ميكني ما باعث مرگ اونا شديم ؟
ماهرخ (مژده شمسايي) : اونا براي ما مياومدن .
رهي : به خواست خودشون .
ماهرخ : به خاطر ما !
يه بوس كوچولو (بهمن فرمانآرا)
راننده (پيام دهكردي) : مرگ ... مثل يه بوس كوچولو ميمونه
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند.ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند

چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.



پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است يا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت:
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند.
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده میشوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهستهتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.
اما راهحل نهايی را میتوان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود

1) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریهاش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
2) هنری:
کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
3) اداری:
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟
۴) مراسم عروسی
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟
۵)بعد از مراسم:
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!
۶) ترکیبی:
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.
اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.
رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای.
افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.
در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.
این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست.
از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است.
اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند.
چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند.
فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند.
در محلهای که خارجیها سکونت ندارند.
از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
(عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند.
به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ...
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند)
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.
چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.
... و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.
ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /
در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
آيا ميدانید : اولين مردماني كه سيستم اگو يافاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون ازشهر اختراع كرد ايرانيان بودند
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سكه را درجهان ضرب كردند ايرانيان بودند
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز
آياميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا راساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ،ايرانيان دندوب
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ راكشف كردند ايرانيان بودند
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند

بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود ميانديشيد )
519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را -
داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنهانوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است
+ پوليس =شهر و در كل به معني شهر پارسه ناميدند و تخت جمشيد تنها يك نام رويايي است كه پس از وروداسلام
به ايران روي آن گذاشته شد تا سپاه ويرانگراسلام آنرا مورد هجوم قرار ندهد . همانطوركه آرامگاهكورش بزرگ را ايرانيان تغيير نام دادند ونام مقبره مادر سليمان را روي آن گذاشتند .يا نمونه ديگرتخت سليمان كه هيچ مفهوم تاريخي ندارد و در
اصل آتشكده آذرگشنسب نام داشته و تنها براي محفوظ ماندن اين مكانها از دست اعراب بدوي وشتر سوار مردم باهوش ايران نام اين مكانهاي ارزشمند را تغييردادند
مورخين گفته اند روزي او از كنار درب مهر (آتشكده اي ) عبور ميكرد و به زبان بلند شعريخواند : اي خانه مهرگر شدم از تو برون - با چشمي اشكبار و قلبي پرخون - سوگند به خاك درت اي درگه مهر - تن بردم ودل نهادم آنجا به درون . اين شعر وي را عده اي شنيدند و به خليفه تازي حاكم بر ايران خبرش را رساندند و وي دستور داد كه او را تكه تكه كنند به اين صورت كه نخست دست اش را بريدند وسپس پاهايش را بريدند آنگاه دستهاي و پاهاي بريده را در جلوي ديدگان ابن المقفع در آتش انداختند و سوزاندند و سپس بدنش را با خنجري پاره پاره كردند . اين بزرگ مرد ايران در سال 143 هجري درسن 36 تكه تكه شد ولي خاطره اش هميشه جاويد است
.
آيا ميدانيد : مردم استخر در استان فارس سالها با سپاه اسلام نبرد كردند . به طوريكه عبدالله بن عامر فرمانده لشگر اسلام سوگند خورد چنانكه استخر گشوده شود چنان از ايرانيان بكشم كه خونشان روان شود ! ( فارس نامه ابن بلخي صفحه 135
چه زیبا باشی و چه زشت
چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم باشد
پیش از آنکه فراموشم کنی یا که بمیری
درهایت را برایم بگشا
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
چه روسپی باشی و چه روحانی
چه ضعیف باشی و چه قوی
پیش از آنکه گورت کنده شود
درهایت را برایم بگشا
می خواهم در آغوشت بگیرم
****
چه هراسان باشی و چه دلگیر
یا آنکه کاملا برایت بی اهمیت باشد
پیش از آنکه تمام هستی ات مرا ترک کند
مرا به عزا ننشان
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
حتی اگر آنچه میاندیشم برایت ذرهای اهمیت نداشته باشد
حتی اگر بدجنس باشی
حتی اگر تمام هستی ات
نداند که من وجود دارم
می خواهم بگیرمت
می خواهم بگیرمت
چرا که تو ریشه و منشا من هستی
چرا که توعزیز ودوستداشتنی من هستی
چرا که درون تو
سرزمین مادری من است
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
چه افسوس شیرینی باشم
چه بدترین خاطرهات
چه داده و چه فروخته شده باشم
همیشه از آن تو بودهام
میخواهم بگیرمت ...
میخواهم بگیرمت...
میخواهم در آغوشت بگیرم
و خود را در چشمانت بازیابم
می خواهم بگویم که از تو دلگیر نیستم
با آن که عصرهایی از تو دلگیر بوده ام
****
چه احساسات را لعنت فرستاده باشی
و چه مرا نیمه دیگر خود کرده باشی
می خواهم که مرا بفشاری
می خواهم که مرا در آغوشت بفشاری

دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ، ولی
انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
باورت نمیشه از رنگ چشات خسته شدم
اینقدر نگام نکردی که دیگه زد به سرم
از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم
تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی
با کدوم بهونه بنویسم برات ، خسته شدم
انقدر آب و هوا واسم عوض کردی که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم این کار و نکن ، کردی و رفتی و ببین
دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم
حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه
انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شبای قدیم نبود
از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم
تو یه بی تفاوتی ، من از فضات خسته شدم
دوس داری بری برو ، دلت می خواد باشی بمون
من که از تمام حرف و تصمیمات خسته شدم
یه روزی غریبه ای ، یه روزی آشنا ، من از
بازی زشت غریب و آشنات خسته شدم
واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم
راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم

من شکایت تو رو به کی کنم ؟ برم کجا؟
به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم
چقدر ییخشمت من دیگه چیزی ندارم
به خدا از دس این همه خطات خسته شدم
روزی صد تا غم و غصه توی قلبم میذاری
منم آدمم ، از این درد و بلات خسته شدم
انقدر واست می میرم ، واسه من تب می کنی ؟
حق دارم ، از این دل بی اعتنات خسته شدم
کی می دونه تو پشیمون شدی و نوشتی که
حتی از دیدن عکس و هدیه هات خسته شدم
ای خدا ، اینو فقط من و تو و اون می دونیم
نشونم بده یه جور راه نجات ، خسته شدم
مهربان !
از سر کودکی من بگذر ،
باید آرام به سجاده تعظیم روم ،
شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است.
" به خدا میدهمت عاریه وار ،
آری عاشق شده بودم اینبار "

1- ما امروز خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي كوچكتر داريم، راحتي بيشتر اما زمان كمتر
2- مدارك تحصيلي بالاتر اما درك عمومي پايين تر، آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص كمتر داريم
3- متخصصان بيشتر اما مشكلات نيز بيشتر، داروهاي بيشتر اما سلامتي كمتر
4- بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي كم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي كنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا دير وقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب بر مي خيزيم، خيلي كم مطالعه مي كنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي كنيم و خيلي بندرت دعا مي كنيم.
5- چندين برابر مايملك داريم اما ارزشهايمان كمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي كنيم، به اندازه كافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم.
6- زندگي ساختن را يا گرفته ايم اما نه زندگي كردن را، تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان.
7- ما ساختمان هاي بلند داريم اما طبع كوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديد گاه هاي باريكتر.
8- بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم، بيشتر مي خريم اما كمتر لذت مي بريم.
9- ما تا كره ماه رفته و برگشته اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يك سوي خيابان به آن سو برويم.
10- فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي درون را، ما اتم را شكافته ايم اما نه تعصب خود را.
11- بيبشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي كيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر به انجام مي رسانيم.
12- عجله كردن را آموخته ايم و نه صبر كردن، درآمد هاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر
13- رايانه هاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري كنيم، تا رونوشت هاي بيشتري نگهداري كنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد كنيم، اما ارتباطات كمتري داريم. ما كميت بيشتر اما كيفيت كمتري داريم.
14- اكنون زمان غذا هاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سود هاي كلان اما روابط سطحي.
15- فرصت بيشتر اما تفريح كمتر، تنوع غذايي بيشتر اما تغذيه نا سالم تر، درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر، منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده.
16- بدين دليل است كه پيشنهاد مي كنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيت هاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يك موقعيت خاص است!
17- در جستجوي دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد بدون آنكه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد.
18- زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را كه دوست داريد ببينيد.
19- زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلكه زنجيره اي از لحظه هاي لذت بخش است.
20- از جام كريستال خود استفاده كنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه كه دوست داريد از آن استفاده كنيد.
21- عباراتي مانند "يكي از اين روزها" و "روزي" را از فرهنگ لغت خود خارج كنيد. بياييد نامه اي را كه قصد داشتيم "يكي از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم.
22- بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم كه چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را كه مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد را به تاخير نياندازيد.
23- هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نمي دانيد كه شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد.
24- اگر شما آنقدر گرفتاريد كه وقت نداريد اين پيغام را براي كسانيكه دوست داريد بفرستيد و به خودتان مي گوييد كه "يكي از اين روزها" آن را خواهم فرستاد، فقط فكر كنيد...."يكي از اين روزها" ممكن است شما اينجا نباشيد كه آن را بفرستيد!
اين نوشته بر گرفته از سايت WWW.ARIARMAN.COM است. اگه شما هم مثل من به فرهنگ و تاريخ كشورتون علاقه منديد حتما يه سري به اون ساين بزنيد. البته نوشته بالا ربطي به تاريخ نداره اما مطمئنم ازسايت آريار من خوشتون مي آد.
این ترانه تقدیم به همه ی دخترای ایرونی....

فاطمه فاطمه نیست ، تو راس مىگی
اما یه فرشته مىتونه باشه
اگه عصمتش مثه فاطمه نیست
مىتونه كه فاطمه گونه باشه
تو كدوم جغرافیا فرشته رُ
با این اوضاع تو خیابون مىبینى
تو كدوم صفحهى تاریخ اینهمه
چهرههاى نیمه عریون مىبینى
آره ما بىهنراى عالمیم
اگه زلفاى پریشون هنره
كسى كه مدعیه نجابته
ساده از هویتش نمىگذره
آخه بىانصافیم حدِّى داره
دختر ِ ایرونى و این همه رنگ
جلو چشم ِ هیز ِ این زمینیا
چهرهى مریخى و مانتوى تنگ
یادمه روزاى كه كشف حجاب
راهى جز دعا به آسمون نداشت
گریهى دختركاى چادرى
جوابی
دخترى كه سایبونِ عفتش
زیر پاى ِ یاغِیا لگد مىشد
امّا تو تِست ِ نجابت همیشه
نمره هاش بالاى مرز ِ صد مىشد
قدیما هر كى خودش بود و خودش
حرفِ شكلِ تو و شكلِ من نبود
تو دل ِ دختراى سادهى شهر
عقدهى مثه كسى شدن نبود
اون روزا اتاقِ بچهها فقط
بوى اسباب بازى و كتاب مىداد
بابا شب از سَر ِ كار كه برمىگشت
سارا دستش یه لیوانِ آب مىداد
حتى اون وقتا كه قانون شده بود
كسى بیرون نره از ساعت هشت
دارا با مشت گره كرده بازم
تو خیابون پى ِ آزادى مىگشت
غرور ِ مردم اون روزاى شهر
مثه حالا ، كه تو ابهامه نبود
اون روزا غیرت ِ مردونه فقط
واسه تیتر ِ داغ ِ روزنامه نبود
روزگاری جوونامون اینقده
عاشقِ هواى غربت نبودن
به خدا فاطمه هامون اون روزا
مثه حالا بىهویت نبودن
نمىخوام شخصیت ِ هیچكسى رُ
با این حرفا ببرم زیر سوال
ولى معصومیت ِ فرشته هم
داره گم مىشه تو عصر ِ ابتذال
عصرى كه قربونى ِ نمایش
سجده كردن به بتاى سنگیه
عصرى كه اصالتش گم شده وُ
صحنهى تهاجم ِِ فرهنگیه
عصرى كه حس ِ تموم ِ آدماش
دیگه همپَرسهى دود و فلزه
عصرى كه الگوى دختر پسراش
مایکل جکسونُ ، جنیفر لوپزه
عصرى كه ویروس ضدِّ ارزشا
بدجورى افتاده روى هر ژِنش
وقتى دیگه واسه مون عادى شده
حرف ِ ماهواره و مولتى ویژنش

آره خیلیا برات كف مىزنن
وقتى از پرستیژ و كلاس مىگى
آخه طرز فكرا هم عوض شده
فاطمه فاطمه نیست ، تو راس میگی
صداى گریه ى دخترا بازم
داره مىپیچه تو گوش ِ كوچهها
امّا این دفه یه فرقى داره كه
مىسپرم قضاوتش رُ به ماها
اینا كه دل براشون مىسوزونی
چی رو از فاطمه بودن بلدن؟
همشون مدعیه تمدنن
امّا تو فكر و عقیده جا زدن
اینا كه با وضعشون پا مىذارن
گاهى رو قداست و حرمت ِ زن
داد و فریاد مىزنن ، جیغ مىكشن
نمىخوان نقابشونُ بندازن

مىدونم فایده نداره حرف ِ زور
نباید نسنجیده عمل كنیم
نباید معضل ِ یه جامعه رُ
با فشار ِ تازیانه حل كنیم
امّا آب از سرمون داش مىگذشت
صبرمون به آخرش رسیده بود
روز به روز داشتیم میرفتیم توى چاه
با طنابى كه دیگه پوسیده بود
دیگه دارا پى آزادى نبود
بوى افیون مىاومد دور و بَرش
سارا شب كنار ِ بابا نمىموند
هى هواى پارتى مىزد به سرش
آره حتى تو كتاباى لغت
شرح آزادى دیگه عوض شده
بحثِ داغ بچه هامون اینه كه
چه تریپى توى این روزا مُده
دیگه فاطیماى این دوره فقط
عاشق ِ لباس ِ تنگ و كِشیه
مارى ، جاى خونه دارى ، دنبالِ
بهترین ماركاى آرایشیه
کیفاى مدرسه شون پر شده از
پنکِکُ ، سایه ی چشمُ ، رُژ ِ لب
تا میاى ژست تذكر بگیرى
از لجت روسریشُ میده عقب
اگه ساكت بشیمُ ، هیچى نگیم
تا نگن : چقد فلانى اُمله
خودمونیم به عقیدهى شما
نسل ِ بعدى قابل ِ كنترله؟
اگه هى فسادُ گسترش بِدن
این جورى بدون ِ ترس و واهمه
آخه جز ، یه چند تا اسم ، توى كتاب
چى مىمونه از علی و فاطمه
نذاریم فردا غریبهها بگن
مگه این نقطه مسلمون نداره
گرهاى كه وا مىشه با دستمون
به خدا نیاز به دندون نداره
مىشه طرز ِ فكرا رُ منطقى كرد
مىشه به رنگ و لعابا دل نباخت
این درست ، که فاطمه فاطمه نیست
اما مىشه كه ازش فرشته ساخت
آيا تاكنون فكر كردهايد شخصيتهاي نامآور دنيا كه همه آنها را ميشناسند و اغلب از ثروتمندترينهاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسياري از آنها شغلهايي داشتند كه هيچ ارتباطي با حرفه كنونيشان نداشت و بعضي ديگر به كارهايي آنچنان ابتدايي ميپرداختند كه برخي از ما انسانهاي گمنام و معمولي، انجام آن را دون شان خود ميدانيم.
راد استوارت : Rod Stewart
خواننده سرشناس انگليسي در هايگيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاههاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار ميكرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر ميكرد و آواز ميخواند و پول جمع ميكرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج
شد
مايكل دل : Michael Dell
موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد ميگرفت. او از اين تجربهاش به نيكي ياد ميكند و ميگويد: بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران ميرفتم ميتوانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار ميكرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد ميشد اهميت ميداد
شون (ديدي) كومبز : Sean (Didi) Combs
هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامهپخشكن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نميكرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود
.
پول پوت : Pol Pot
كامبوجي قبل از اينكه يك خيانتكار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل ميكرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس ميكرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت
اوپرا وينفري : Oprah Winfrey
مجري سرشناس آمريكايي در (ميسيسيپي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي ميكرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او ميتوانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيهكنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان
(خبرنگار) استخدام شد.
.
تري هچر : Terry Hatcher
هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همينخاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگتر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويقكننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول ميگرفت
.
آدولف هيتلر : Hitler
در كودكي به مدرسه كليسا ميرفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شبها را در پانسيون ميگذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) ميكرد و كارت پستال ميكشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نميشد شايد او يك نقاش شكستخورده ميشد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت ميبرد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد
.
سيلوستر استالونه : S.Stalone
هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسيهايش ميگفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت
.
جنيفر لوپز : J.Lopez
مدتها قبل از آنكه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس سادهاي بر تن ميكرد و به دادگستري ميرفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود
بنيتو موسوليني : Mosilini
ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار ميكرد و داستان دنبالهدار مينوشت. يكي از داستانهاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقهاش را بيان ميكرد
.
شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيمهاي مهم ليگ آمريكا بازي ميكرد ولي اين گفته اشتباهاست. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار ميكرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاههاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اينجاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد
بيل گيتس : Bill Gates
فکر نميکنم فردي در جهان وجود داشته باشه که "بيل گيتس" رو نشناسه. مردي که سالهاي متوالي ثروتمندترين مرد جهان بود(جايي خوندم که امسال ثروتمندترين مرد جهان فرد ديگري شناخته شده). بيل گيتس در عمارت كنگره واشنگتن پادو بود
.
بيل موري : Bill Murray
كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي ميايستاد و شاه بلوط ميفروخت. او مدتي نيز پيتزافروشي كرده است
.
ويليام واتكينز : William D. Watkins
رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار ميكرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج ميشدند باشد.
راش ليمبو : Rush Limbaugh
مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس ميزد.
هيل فايگر : TOMMY HILFIGER
از طراحان بنام و معروف لباس كه لباسهاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده ميشود، زماني كه هيچ فروشندهاي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را ميفروخت
جري سينفلد : Jerry Seinfeld
كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ ميفروخت
دمي مور : Demi Moore
كه سالهاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار ميكرد
.
جنيفر انيستون : Jennifer Aniston
پيشخدمت رستوران بود
.
براد پيت : Brad Pitt
شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل ميكرد
.
گارت بروكس : Garth Brooks
چند ماه قبل از اينكه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمهفروشي بود
.
جك نيكلسون : Jack Nicholson
بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار ميكرد
.
استفان كينگ : Stephen King
نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانشآموزان را تميز ميكرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد
.
هريسون فورد : Harrison Ford
نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي ميآورد
.
دن براون : Dan Brown
بعضی اوقات یه کار های میکنم...که خودم مبهوت میمونم.....
کاش ..میشد راحت یه کار های رو انجام داد....

مهربان !
این تو هستی که عبارات مرا میفهمی !
جمله هایم بعد پالایش تو ،
راهی گفته شدن میگردند
سایه مهرتورا من به شبم چسباندم
خانه طوسی آرامش من دعوت از نام تورا می خواهد.
مهربان !
سبد معذرتم را بپذیر ؛
کودکی هستم شوخ !
خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده.
خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،
- پر سبزینه و ریحان و غزل ،
- پر تکرار گیاهان نمو ،
- پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،
- پر انوار خدا.
داخل خانه دل ؛
جای جمعیت هرجائی نیست !
کل دارائی من تازگی دلکده است.
من به دل راز رسیدن دارم ،
طرح تکرار هماوازی ساران سرود ،
پاسخ کل سوالات بشر ،
من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،
خوب می فهمم اگر در باران ،
چتر خود را به کسی بخشیدم؛
توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست!
خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛
حکمتی در کارست!
تيم باستانشناسي، اين آثار را در كنار يك برآمدگي در کوههاي البرز ایران یافتند، اما در آغاز گمان نميكردند كه از آن كشتي نوح باشد. آنان هنوز هم متعجب و اميدوارند. در كتاب مقدس مسيحيان هم آمده كه اين كشتي، در كوههاي آرارات قرار دارد.
تيمي از باستانشناسان تگزاسي، مدعي شدهاند كه بقايايي را در ارتفاع 13 هزار پايي كوههاي البرز در شمال ايران پيدا كردهاند كه متعلق به كشتي نوح است.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، به نقل از سايت «Netscape»، «آرك بونما»، عضو مؤسسه جستجو و كشف آثار باستاني كتاب مقدس به شبكه «ABC» ميگويد: « اگر كشتي نوح نيست، پس چيست؟».
تيم باستانشناسي، اين آثار را در كنار يك برآمدگي يافتند، اما در آغاز گمان نميكردند كه كشتي نوح باشد. آنان هنوز هم متعجب و اميدوارند.

«رابرت كورنوك»، رئيس تيم به شبكه «ABC» گفت: ما چيزي را يافتيم كه قلب من را به تپش واداشت. در آغاز زياد مهم نبود، ولي وقتي نزديك شديم، تعجب كرديم؛ بسيار شبيه به چوب بود و از پايين، درست شبيه به عرشه يك كشتي مدرن بود».
در كتاب مقدس مسيحيان هم آمده كه اين كشتي، در كوههاي آرارات قرار دارد و نظريهپردازان ميگويند كه طول آن، هزاران مايل است.
هرچند بسياري گفتهاند، اگر اين كشتي پيدا شود، در كوههاي آرارات در تركيه پيدا خواهد شد، اما اعضاي تيم ميگويند كه موقعيت اين كشتي در ايران، مطابق با شواهد جغرافيايي كتاب مقدس است.
كشتي اندازهاي حدود يك هواپيماي كوچك را داشته و آثار كشف شده نيز به همان مقياس و اندازه هستند.
يافته اين گروه، حدود 400 متر طول دارد و شامل صخرههايي است كه به طور مشخص از چوب سياه هستند، در حالي كه صخرههاي منطقه، كاملا قهوهاي است.
جالبتر آنكه بعضي بخشهاي چوب مانند اين صخره در اين هفته، مورد آزمايش قرار گرفتند و مشخص شد كه چوبهاي سنگواره هستند. در كتاب مقدس آمده است كه بدنه كشتي قيراندود شده كه مادهاي سياه است. در داخل بخشي از اين «صخره» نيز يك فسيل دريايي پيدا شد كه تنها متعلق به زير درياهاست.
اما چرا عده بسياري به دنبال كشتي نوح هستند؟ «بروس فيلر»، يك نويسنده مذهبي به «ABC» گفته است: اين ايده وجود دارد كه اگر بتوانيم ثابت كنيم، اين كشتي وجود داشته، آنگاه ميتوانيم ثابت كنيم كه اين داستان
واقعيت است و مهمتر از آن، ميتوانيم اثبات كنيم كه خداوند هم وجود دارد




