تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن

دوباره تازگی ها گیر دادند            

                صغیر و پیر و برنا را گرفتند
به عنوان شریک جرم  ِآدم

                            همین امروز حوا را گرفتند
یوزارسیف زنگ زد فوراً صد و ده        

             و آن ها هم زلیخا را گرفتند
به جرم اغتشاش ، ایجاد وحشت       

           عصای دست موسی را گرفتند
نموده چون دخالت در پزشکی      

                یکی می گفت عیسی را گرفتند
به جرم بخشش آن دو به خالی     

               جناب حافظ مارا گرفتند
سپس افغانیان هم از لج او      

                    سمرقند و بخارا را گرفتند
خبر آمد که مجنون خودکشی کرد        

          به جرم قتل لیلا را گرفتند
ویک شب گشت آمد کوچه را بست         

       سپس وامق و عذرا را گرفتند
والبته به جرم منکراتی        

                        وایضاً مرغ (عشقا ( را گرفتند
به جرم کشتن سهراب  ِناکام     

                  شنیدم رستم آقا را گرفتند
از اول چون که «او» با ما نبوده      

                لذا مستر اوباما را گرفتند
طرف شد ازقاچاق ارز دارا       

                     ولی بیچاره سارا را گرفتند
طرفداران اشعار کلاسیک      

                       یورش بردند و نیما را گرفتند
دکان (مطربا ) را تخته  کردند       

                 وبیچاره نکیسا را گرفتند
به جرم خوردن بید مشک و کاسنی   

           عرق خورهای کسری  را گرفتند
کمر را چون که  نرمش داد بابا    

                  به جرم رقص بابا  را گرفتند
به جرم اختفای دیش و آنتن   

                      تمام پشت (با ما ) را گرفتند
وجالب تر به جرم کشف عورت  

                    پریشب کــّل ( مرغا) را گرفتند
به جرم گفتمان های سیاسی   

                  دوتا طوطی و مینا را گرفتند

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط نفیس
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود،

 روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

 - غمگینی؟ - نه.

 - مطمئنی؟ - نه.

 - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.

 - چرا؟ - چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

 - راست می گی؟ - از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

 چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط نفیس

 آخرای بهشتْ زهرا
چَن هکتار زمینِ بی صاحب هَس
با چَن هزار تا سنگ ِ گور ِ لب به لب
که هیچ اسمی روشون کنده نشده!
هر ده سال یه بار
اون زمینُ با لُدر شُخم می زننُ
مُرده های تازه می کارن!
هیشکی اَم نمی دونه
که این مرده ی بی شناسنامه
نِفله ی کدوم تیرِ غیبی ا‎َن●

ارسال در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط نفیس

دروازه دنياي پنجره ها

ويليام هنري گيتس III در28 اكتبر 1955 در سياتل، مركز ايالت واشنگتن آمريكا به دنيا آمد. بيلي در خانواده اي به دنيا آمد كه از تاريخي غني از تجارت و سياست و خدمات اجتماعي رنج مي بردند! پدر پدربزرگش شهردار و نمايندة مجلس ايالتي بود، پدربزرگش معاون رئيس كل يك بانك ملي و پدرش وكيلي برجسته بود. از اول زندگي اش، جاه طلبي و بلندپروازي و حس رقابت از او مي باريد؛ همان عواملي كه نياكانش را به بالاترين مدارج حرفه اي شان رسانده بود.


در دبستان به سرعت از همسن و سالانش در تمام دروس به ويژه رياضيات و علوم جلو افتاد. والدينش كه اين وضعيت را ديدند، او را در يك مدرسة معروف به نام ليك سايد ثبت نام كردند. در همين جا بود كه هستة اولية مايكروسافت شكل گرفت. قضيه از آن جا شروع شد كه در بهار 1968 (همان سال معروف و رؤيايي) مدرسه تصميم گرفت كه دانش آموزان را با پديده اي جديد كه تازه داشت در دنيا شكل مي گرفت، يعني كامپيوتر، آشنا كند. كامپيوترها هنوز بزرگ تر و گران تر از آن بودند كه مدرسه بتواند يكي از آن ها را بخرد. براي همين مدرسه يك صندوق گذاشت و گفت كه براي اجارة يك سال كامپيوتر DECPDP-10 ساخت جنرال الكتريك، كمك كنيد. پول زيادي بيشتر از هزينة اجارة يك سال جمع شد. اما مدرسه، جذابيت اين غول الكترونيكي را براي اين بچه ها دست  كم گرفته بود. اين بچه ها، بيل گيتس، پل آلن و چند تاي ديگر از رفقا بودند كه همه الان برنامه نويسان ارشد مايكروسافت هستند.
آن ها روز و شبشان را توي اتاق كامپيوتر مدرسه مي گذراندند. خيلي نگذشت كه معلمان از دست آن ها شاكي شدند. آن ها نه درس مي خواندند و نه مشق مي نوشتند. بدتر از همه اين كه تمام زمان اجارة كامپيوتر را تنها در عرض چند هفته تمام كردند.


در پاييز 1968 شركت مركز كامپيوتر دفتري در سياتل باز كرد. بچة يكي از كارمندان ارشد اين شركت در مدرسه ليك سايد درس مي خواند. براي همين، اين شركت، كامپيوتري را با زمان محدود در اختيار اين مدرسه قرار داد. بيل و بقية بروبچه ها به سرعت سراغ اين كامپيوتر رفتند. هكرهاي جوان ما چند بار دزدكي وارد سيستم شدند و نرم افزارهاي امنيتي آن را خراب كردند. بدتر از همه اين كه فايل هايي را كه زمان استفادة آن ها از كامپيوتر در آن ثبت شده بود، دستكاري مي كردند. اما گند قضيه درآمد و شركت هم آن ها را از استفاده از كامپيوتر محروم كرد. اما مخ صاحبان اين شركت كار مي كرد. آن ها بيل و پل را استخدام كردند. اواخر 1968 بود كه بيل گيتس، پل آلن و دو نفر ديگر، گروه برنامه نويسان ليك سايد را تشكيل دادند. آن ها كه حالا سرشان به سنگ خورده بود، تصميم گرفتند به جاي دودر كردن درس و مشق، و هك و اين جور جنگولك بازي ها، يك كار درست و حسابي بكنند. شركت مركز كامپيوتر هم از آن ها خواست كه حالا كه به اشكالات امنيتي كامپيوتر ما پي برديد، آن ها را درست كنيد. در عوض، آن ها وقت نامحدودي را مي توانستند با اين كامپيوتر سر كنند. براي آن ها واقعا اغواكننده بود.
اواخر سال 1969 شركت مركز كامپيوتر دچار مشكل مالي شد و بروبچه هاي گروه برنامه نويسي ليك سايد بايد جل و پلاسشان را جمع مي  كردند. آن ها با هر تقلايي بود، يك كامپيوتر در دانشگاه واشنگتن، جايي كه پدر پل آلن كار مي كرد، پيدا كردند. گروه دوباره تشكيل شد و اولين سفارش اش را گرفت: نوشتن يك برنامه براي ليست حقوق يك شركت.

دختر بیل


پاييز سال 1973 بيل توانست وارد دانشگاه هاروارد شود. اما قلبش را بيرون دانشگاه كنار كامپيوترش جا گذاشته بود. گيتس كه شب تا صبحش كنار كامپيوتر و با پل آلن مي گذشت، صبح تا شب سر كلاس در حال چرت بود. بالاخره پل آلن، مخ بيل گيتس را زد و توانست او را راضي كند كه آن ها بايد يك شركت مستقل كامپيوتري بزنند. اما بيل گيتس مردد بود كه دانشگاه را بي خيال شود يا نه. تا اين كه يك روز پاييزي 1974، جلوي دكة روزنامه فروشي، طرح جلد مجله پاپيولار الكترونيكس او را ميخكوب كرد: آلتير 8080، نخستين ابزار ميكروكامپيوتري دنيا با مدل هاي بازرگاني دست و پنجه نرم مي كند. بعدازظهر همان روز گيتس و آلن دو جوان آس و پاس و علاف كه روزشان را با كامپيوتر مي گذراندند، تصميمشان را گرفتند: ما بازار كامپيوترهاي خانگي را به دست مي گيريم. چند روز بعد، بيلي با شركت MITS تماس گرفت و گفت كه براي كامپيوتر آلتير يك نرم افزار به اسم Basic نوشته است. اما فقط خودش و آلن مي دانستند كه اين لافي بيش نبوده. آن  ها حتي يك خط برنامه هم ننوشته بودند. آن ها حتي يك آلتير 8080 را هم نديده بودند. از وقتي كه شركت چراغ سبز به آن ها نشان داد تا روزي كه آخرين خط برنامه بدون Error اجرا شد، فقط 8 هفته طول كشيد. فرداي آن روز آلن به دفتر MITS رفت و برنامه را نشان داد. اما نكتة جالب اين بود كه آن ها اين برنامه را با كامپيوتر مدرسه ليك سايد نوشته بودند و حالا برنامه داشت روي يك آلتير 8080 بدون كوچك ترين اشتباهي كار مي كرد. آلن آن موقع براي اولين بار تازه يك آلتير 8080 را از نزديك مي ديد!


آلن حقوق برنامة Basic را به MITS فروخت و بيل گيتس هم رسما از دانشگاه انصراف داد. آن ها داشتند نخستين سنگ بناي نرم افزارهاي كامپيوترهاي خانگي را پي ريزي مي كردند.

دفتر كار پولدارترين آدم دنيا / بيلي اين جا كارمي كند



بيل گيتس دو بار روي جلد مجله تايم رفته است
بيل گيتس - هر چند وقت يك بار مجلة Fortune با افراد مشهور دنياي اقتصاد و صنعت مصاحبه هايي را با عنوان من چگونه كار مي كنم انجام مي دهد. محور اين مصاحبه ها نحوة انجام كارها و مديريت اين اشخاص در محل كارشان است. در يكي از خواندني ترين اين مصاحبه ها Fortune به سراغ بيل گيتس رفته:
روي ميزم سه صفحة نمايش دارم كه همگي به طور همزمان به يك رايانة روميزي متصل هستند. من هر چيزي را كه بخواهم، از صفحه اي به صفحة ديگر مي كشم. اگر شما يك بار با اين صفحه هاي بزرگ كار كرده باشيد، ديگر به گذشته باز نخواهيد گشت، زيرا تأثير مستقيمي روي كارايي تان مي گذارد.
روي صفحة نمايش سمت چپ، ليست اي ميل هايم است. در صفحة وسطي معمولا اي ميل هاي خاصي كه مي خوانم و پاسخ مي دهم قرار دارند و مرورگرم را در صفحة نمايش سمت راست استفاده مي كنم. اين تركيب به من اجازه مي دهد تا بتوانم هنگامي كه مشغول كار روي چيزي هستم، نيم نگاهي به چيزهاي جديدي كه برايم فرستاده مي شود داشته باشم و در حالي كه اي ميل همچنان جلوي چشمانم است در صفحة ديگر، لينك هاي مرتبط با آن را مشاهده كنم. اين جا در مايكروسافت، اي ميل حتي بيشتر از تلفن، اسناد، بلاگ ها، بولتن هاي خبري و حتي جلسه كاربرد دارد. ما حتي فاكس ها و اي ميل هاي گفتاري را با اي ميل ها ادغام كرده ايم. من هر روز بيش از صد نامه دريافت مي كنم. اين البته پس از فيلتر كردن نامه هاي ناخواسته و مرتب كردن آن ها بر حسب درجة اهميت شان، از تمام كساني است كه من با آن ها با اي ميل در ارتباط هستم. آن ها شامل همكارانم در مايكروسافت، اينتل، اچ پي و ديگر شركت هاي همكار و همچنين هر كس ديگري است كه آن ها را مي شناسم. در مورد نامه هاي افراد ناشناس يا شركت هايي كه به آن ها اجازة ارتباط مستقيم نداده ام، دستيارم خلاصه اي از آن ها را در اختيارم قرار مي دهد.
من بين اي ميل ها جست وجو مي كنم و آن ها را بر حسب محتوا و اهميت شان دسته بندي مي كنم. هيچ وقت ليست بزرگي از كارهايي كه هر روز بايد انجام دهم تهيه نمي كنم. به جاي آن، اي ميل و پوشه هاي روي دسكتاپ و تقويم آنلاين به كمك من مي آيند. بنابراين هر وقت كه پشت ميزم مي نشينم، مي توانم روي اي ميل هايي كه علامت گذاري كرده ام يا پوشه هايي كه پروژه هايم درون آن هاست، متمركز شوم.
كاغذ در كار روزمرة من ديگر نقش چنداني ندارد. من 90 درصد اخبار را به صورت آنلاين دريافت مي كنم. تنها چيزي كه تكنولوژي پاييني دارد و هنوز در دفترم از آن استفاده مي كنم، يك وايت بورد است.


 

ارسال در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 توسط نفیس

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

...

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد

كه مرازندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

...

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟

هيچ

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا،هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

"حمید مصدق"

ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط نفیس

در جشنی که برناردشاو به مناسبت نود سالگی خود در منزلش
ترتیب داده بود ؛ یک روزنامه نویس جوان به ؛ شاو ؛ گفت:
امید وارم که سال آینده هم بتوانم شما را ببینم
شاو بلافاصله جواب داد : گمان می کنم خواهیم توانست یکدیگر
را ببینیم !

چون شما به نظر من جوان سالمی هستید !

 

.

.

.

.

... امروز هم اگر کسی صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
!می خواهم به جنوب بیندیشم!!!!

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1387 توسط نفیس

توبازنده ای زندگی!!

ومن آن فسیل هزارساله که دیگرفریب نمی خورد،

نه به آسمان آبیت نه به هوای تازه ات نه به صبح وشادیهای توخالیت و نه غمهایت

 هه!!!!

           دیگرحنایشان رنگی ندارد   ……..

 من، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد و تو!! بازنده ای زندگی

دیگرمرا به هرچه می خواهی بفریب مرا به هرچه می خواهی بفریب الا به عشق!

 که برای چنین فریبی هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمی کنم.....

**** شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود وتاراج باد من آهسته در دود شب، رو نهفتم و درگوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم: - مسوز این چنین گرم درخود، مسوز!! - -

مپیچ این چنین تلخ برخود، مپیچ!! –

 که گر دست بیداد تقدیر کور تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ!!!

 

 

 

**** بارالها... مرا ازحکمتی که گریه نمی آورد فلسفه ای که نمی خنداند وعظمتی که دربرابرکودکان، سرخم نمی کند دور نگهدار!!!

ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط نفیس
قالب وبلاگ