هیچ چیز این جهان را
جدی نگرفتم
حتی ...
عشق را....
(حسین پناهی)
من همان دخترم...همان که می خواست ...اما کسی اینرا نفهمید....
امروز آخرین امید را چال کردم!
تا دیر نشده برایم آواز بخوان ... یک فنجان بوسه داغ بیاور... هوای خلوت را بر هم بزن...
چرا هنوز بوی سکوت می دهد لبانت؟
امروز بعد سوزاندن تقویم ها ... من می مانم و تو ... و زمان می رود... دورترها پی کارش که به ما مربوط نیست ...
راستی امروز چند شنبه از عمر ما گذشته ؟
در حجم متراکم سوالهای بی نام و نشان...
گیسوهای پریشان افکارم را شانه می زنم ...
با شعور ترانه ی نام تو ...
من واژه برای شعر نمی خواهم ... تو را می خواهم برای مفهوم گرم زندگی ..
خدا تو را از من نگیرد...
ندیدم از تو گرچه خیری
به یاد تو شکسته ام من
کنون که شمع بزم غیری.....
پک نزن به سیگاری که نکشیدی
یا روی نیمکتی که هرگز ننشسته ای دست نگذار،
آن سوی ساحل
احتمالا دریاست.
با این حال
هر روز تو
دیروز خسته ایست.
شهر پر از این سکوت های دست و پاگیر است،
اگر چشمانت را ببندی و
کسی با لهجه نگرانی
از روی اتفاق، به پشتت بزند و
بگوید:
هر چه بود تمام شد!
آن وقت تازه متولد شده ای...
و می توانی با قدرت تمام شمع های مزارت را
فوت کنی...
یا به زودی...پیدات میشه یا اینکه دیگه نمی خوام پیدات شه!!!!! ..این آخرین حرفمه!
یه فکری واسه فردا کن... نباید دیگه تنها شیم
توی این فاصله باز م می تونیم یاد هم باشیم!!!!!!!!!!!!!!!!
حوصله ی اشتباه ندارم....دیگه! یادت باشه...
مدتی...ننویسم.....
همین.
بی تو مفهوم ترانه،گریه،اندوهه تیشه گم شد بی تو، اینجا ...آخرین کوهه...
محشر می نویسه این ترانه سرا.......!!!!!!!!!!! به خدا.....
........ دلم برای ...... صداش تنگ شده.....
برای خودش بیشتر...این و امروز فهمیدم!! که دوسش دارم!..این عذاب لعنتی رو.....دوس دارم!!!
انگار جنون زده به سرم.......نه؟؟؟؟
نیم رخ شعرهایم را چاپ می کنند
که تو در آن
تمام رخ ژست گرفته ای...
از اتفاق
این بار به جای شعرهایم،
تقویم را آتش زدم!
نه این که صبر نداشتم و
بریده بودم.
نه
زیر بار حرف زور نرفتم،
وقتی امروز و فردا یکی ست و
هیچ قاصدکی مژدگانی نمی خواهد...
در ظرف آجیل تنها چند پسته لال باقی مانده است.....
آنها که لب گشودند..... خورده شدند....
و آنها که لال ماندند می شکنند!!!
دندانپزشک راست می گفت:
پسته ی لال ...سکوتی دندان شکن است!!!!!!!!
در ماسههاي ساحلي
خويشاوندان خجول
كه طرههاي زرد در اطراف چشم دارند
ايستادهاند و نميدانند
از كدام چشمه بنوشند كه از سرچشمه گلآلود نباشد!
وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد (دكتر شريعتي)
تنها انتقامي است که مي توان از زندگي گرفت. "چگوارا
من عاشق زنی هستم.....
که مثل وضو برهنه می شود
و مثل نماز حرف میزند!!!!
اینکه وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی
اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی
یادت نره که اون پایین ...........
چقدر بهش نیاز داشتی!!!
با آغوش باز پذیرا باش
آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی
” مرده ” است !!!!
دلم می خواس بهانه ای باشی.....
برای فراموش کردن همه چیز
اما حالا دلم می خواد
بهانه ای باشه برای فراموش کردن تو.... از کجا بیارم این بهانه رو؟؟؟
تـــــــو دیروز منی من بغض فردام
تـــــــو بــا زخم قدیمی تازه می شی
ولــــی من تا ابد می سوزه زخمام
نفیس
نهالهای سبز اسیر گلدان را ،
كدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
چه كس به جای تو آن پرده های توری را ،
به پشت پنجره پیچ و تاب خواهد داد؟
اگر تو بازنگردی،
امید آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمیداند كه در فراق تو
دیگر چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد.
از انسانها غمی به دل نگیر؛
زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند !!
پی نوشت: امشب خیلی آزرده ام. هیچ چیز آرامم نمی کند. نه کشیدن سیگار و نه دو چرخه سواری در پیاده روهای پر دست انداز. دلم یک مشت عرق سگی می خواهد...
اندکی...
شاید مرا باور کنی!!!
سخت است که می نوش کس دیگر بود
شمع شب خاموش کس دیگر بود
با یاد کسی که دوستش میداری
یک عمر در آغوش کس دیگر بود
نمی خوام این حسرت و تجربه کنم...نمی خوام!!
به سه دلیل....
۱- کچل بود.
۲-سیگار می کشید. 
و سومین مسئله که از همه چندش آورتر بود اینکه....در آن سن و سال زن داشت!!!!!
سال ها گذشت یک روز در خیابان همراه همسرم همان همکلاسی را دیدم....
در حالیکه خودم هم زن داشتم هم سیگار می کشیدم و هم کچل بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زیبایی اندام یک مرد در داشتن کمری است
که سرش می رود اما خم نمی شود!
همیشه مرد باش...مرد من!!!!!!
من سبز ترین درخت جنگل را می شناسم
می دانم که عاشق ترین پرنده
بر کدام درخت آشیانه دارد.
من زمزمه های تو را یک به یک از بر دارم!
دلم که می لرزد سپیدار ها می لرزند...
یادت هست ...رهایی؟
به رسم عادته دیرینه حتی برایم جام خوشبختی بنوشی....
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی
به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگر خواستی بیایی دیدن من
...............
۵ امین شانزده مردادی است که ندارمت! جشن تولدمان امسال هم تو را نداشت..
کاش برگشتنی داشت رفتنت!
امروز میلاد تن ما بود!
چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند
و پدر و مادر من از روی عادت نماز می خوانند!!!!!!!
.................
و اما یک خط برای تو:
باران بهانه ای ایست که کمی زیر چترت با تو راه بروم
کاش همیشه باران بیاید!
این منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم...
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاده تو می افتم.......
بلاخره اونی که می خواستم پیدا کردم!درست در لحظه ای که امیدی به پیدا شدن نبود!
اومده که بمونه..اومده که دوسش داشته باشم اومده که قسمتی از من شه! اون همون نیمه گمشده است همونی که امروز پیداش کردم! خدایا مرسی!!!!!
آخ پیاده روهای عزیز قیطریه ازت ممنونم!!!! خیلی خیلی زیاد! که اونو بهم پس دادی!
سادگی مو ساده نگیر زلالی مو تنه نزن
نیمه مرداده نگام داغی شو حس کن گل من!
لحنت و مهربون کن و شک و بگیر از تو صدات
این همه ساده بودن و با من ببین دل به فدات!
برام دعا کنین!لطفاْ
شور يادت تا ابد در سينه غوغا ميكـند
كاوش مهرت به دل افسانه برپا ميكنـد
وقت ديدار گل روي تو در هر مقطعي
هرچه خوبي ميشناسم در دلم جا ميكند
بیش از بیش از او دور شدم!
حس نفرت خیلی تلخ بود..تلخ تر از حس کردن قلب شکسته ای در سینه!
امروز متنفرم!
حتی از اسم اش
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬
آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬
و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم.
يک نصيحت انگليسي: با تمام فقر هرگز محبت را گدايي نکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري نکن ... مسلما آنچه که بدست مي آيد عشق و محبت نخواهد بود!!
اگه انگلیسی ها خیلی اوقات بی ربط حرف میزنن اینبار حرفشون حرف بود!!!
اگه می دونستم سرنوشت زمونه رو اینجوری می بافه!!!!!
می گفتم ماله من و کلاْ بشکافه!
آخرای بهشتْ زهرا
چَن هکتار زمینِ بی صاحب هَس
با چَن هزار تا سنگ ِ گور ِ لب به لب
که هیچ اسمی روشون کنده نشده!
هر ده سال یه بار
اون زمینُ با لُدر شُخم می زننُ
مُرده های تازه می کارن!
هیشکی اَم نمی دونه
که این مرده ی بی شناسنامه
نِفله ی کدوم تیرِ غیبی اَن●
توبازنده ای زندگی!!
ومن آن فسیل هزارساله که دیگرفریب نمی خورد،
نه به آسمان آبیت نه به هوای تازه ات نه به صبح وشادیهای توخالیت و نه غمهایت
هه!!!!
دیگرحنایشان رنگی ندارد ……..
من، آن فسیل هزارساله ام که دیگرفریب نمی خورد و تو!! بازنده ای زندگی
دیگرمرا به هرچه می خواهی بفریب مرا به هرچه می خواهی بفریب الا به عشق!
که برای چنین فریبی هنوزبا دست لرزان، آغوش بازمی کنم.....
**** شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود وتاراج باد من آهسته در دود شب، رو نهفتم و درگوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم: - مسوز این چنین گرم درخود، مسوز!! - -
مپیچ این چنین تلخ برخود، مپیچ!! –
که گر دست بیداد تقدیر کور تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ!!!

**** بارالها... مرا ازحکمتی که گریه نمی آورد فلسفه ای که نمی خنداند وعظمتی که دربرابرکودکان، سرخم نمی کند دور نگهدار!!!
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما
آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان
دل من است
،که برای تو
پرپر می زند.......
مهربان !
ساعت الآن دقیقا خواب است !
- و من و پهنه کاغذ بیدار -
روی تو در نظرم نقش نخست ،
و خدا شاهد دیوانگی بنده بازگوشش !
وخود او میداند ؛
که دلم آنقدر آغشته به توست ؛
[که اگر از صف فردوس برین ،
طیفی اندازه صد نور میسر سازد
من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت
روز عشق
حالا که عشقی نیست
تنها بر عشق مبارک!
وقتی سرنوشت غم بار عشقهای زمینی را می نویسم....
قلم...نیز....
به سرفه می افتد!!!!
کاش رفتنی نبود!
نه .......
کاش دیداری نبود!
هیچ خبری نیست
خوشحال باش !
چون حتما حالش خوبه و همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی!!!!!!!!!
چه حقيرن کسانی كه
نه جرات دوست داشتن دارند ، نه اراده ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشتن !!!!
.........
وبه انگشت نخی می بندم
تافراموش نگردد فردا٬
ناز ِ گل را بکشم حق به شب بو بدهم ونخندم به ترک های دل یک گلدان و بدانم که
شبی خواهم رفت!
(ترانه ی غمگینه به مناسبته سومین سال رفتن بنفشه..اما......... شما فقط بخونیدش!!!)
ای ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به دیدنت
حال و هوام بارونیه ، از غمه پر کشیدنت
همبازی قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟
خوش می گذره بدونِ ما ، زندگی توی آسمون ؟
خورشید خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟
اینجا هنوزم ابریه ، از وقتی که رفتی سفر
عزیزم از خودت بگو ، چشمای نازت چطورن ؟
جات خالیه روی زمین ، بچه ها از گریه پُرن
از وقتی رفتی بدجوری ، ساكت و دلگیر كلاس
نوشته هات پاك نشده ، هنوز روی تخته سیاس
دوشنبه كارنامه دادن ، نمره ها خوب نبود زیاد
خانوم مدیر از تو كه گفت ، گریه اَمونمون نداد
خیلی دلش گرفته بود ، از نمره هات حرفی نزد
می گفت معدلت شده ، دوباره نوزده و نود
راستی پریروز مامانت ، اومد دوباره مدرسه
می گفت دیگه تو خونمون ، صدام بهش نمیرسه
بهم می گفت چند شبه كه ، حتی تو خواب ندیدتت
یه دسته گل آورده بود ، بذار روی نیمكتت
دلم می خواد برات بگم ، چی شده این بیست و سه روز
هیشكی فراموشت نكرد ، همه به یادتن هنوز
فراشِ پیرِ مدرسه ، دیروز سراغ ِ تو گرفت
لاله بهت سلام رسوند ، آدرس ِ داغِ تو گرفت
این شمعا رُ اون داده بود ، دلش می خواست خودش بیاد
اما بازم هر كاری كرد ، باباش اجازه نمی داد
مبصرِ اخموی کلاس ، دلش واسه تو تنگ شده
شبنم احمدی حالا ، عاشق شده ، زرنگ شده
ترانه رُ یادت میاد ، این روزا خواستگار داره
دوربرش نمی شه رفت ، همش می گه که کار داره
افشینُ که یادت میاد ، اون که بهت شماره داد
این روزا به هوای تو ، همه جا دنبالم میاد
چند بار ازت خبر گرفت ، گفت : اتفاقی افتاده ؟
امروزم انگار اومده ، پشت درختا ایستاده
هنوز خبر نداره که عشقش از اینجا پَر زده
امروز دیگه آوردمش ، ببین چقد حالش بده
چه روزگارِ سختیه ، طاقتِ من تموم شده
تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده
خُب بگذریم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چی نوشت ؟
انگاری خوش می گذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت !
هفته ی بعد قراره که ، دسته جمعی با بچه ها
یه سر بیام به دیدنت ، با چند تا از معلما
حالا دیگه باید برم ، آخه د اره دیرم می شه
بازم میام به دیدنت ، تا عمر دارم ، تا همیشه...
......................................
کاش این را
می خواندی....
کاش!!!
کاش می فهمیدی ...
دلم می خواهد دیر کنی.... اما
برگردی!!!![]()
می دونستی اگه خداوند يخچال داشت حتما عکست رو بروی در اون می چسبوند ؟
می دونستی اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار می داد ؟
می دونستی اين خداست که هر بهار واست گلهای زيبا به نشونی دلت پست می کنه ؟
می دونستی اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونه ت می کنه ؟
می دونستی که خدا هميشه دستشو زده زير چونه ش و داره به حرفات گوش میده ؟
می دونستی اين قلب مهربونی که داری انتخاب خدا بوده ؟
توحید شیطان
خدا خودش رو زد به مریضی
همه ملائک رفتن عیادتش به جز ابلیس
فقط ابلیس بود که ایمان داشت خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!
موسی
بچه را گذاشتند تو سبد و گذاشتند سر راه
مرد رهگذری از انجا رد میشد
بچه را برداشت و به کناری گذاشت
و سبد را برداشت و رفت..!
سیب
آدم و حوا روزی یه سیب میخوردن برای همین هیچ وقت نمیرفتن دکتر..
خدا هم ناراحت شد و انداختشون بیرون..
آخه خدا تنها دکتر بهشت بود..!
خوب، بد، آشغال
خدایا!
آدمهای خوب رو میبری بهشت
آدمهای بد رو هم میبری جهنم
آدمهای آشغال رو تو کدوم سطل میندازی؟
پازل
هر زن یه نیمه گمشده داره که اون شوهرشه..
ولی مرد چند تیکه گمشده داره که میشن همسراش..!
آخرالزمان 2
دیگه حتی هندونه ها هم تو زرد از آب در میان..!
پ.ن: حالا جدی جدی مزه آناناس میدن؟
آخر الزمان
کبوتر با کبوتر باز با غاز..!
حق الویزیت
یارو از اینکه پول خرج میکنه افسردگی گرفته! اونوقت بهش میگن برو دکتر روانپزشک..!
یک ماهی پیاده روها آپ نمیشود...

خیلی خیلی..داغون و درگیر و خسته ام! باید به این سفر برم..تا تصمیم های جدی بگیرم برای همه چیز..برای موندن و ادامه دادن...برام دعا کنید..منم قول میدم همه تونو دعا کنم..
پیشاپیش از دوستای که نمیتونم و یا نمیرسم تلفنی ازشون خدافظی کنم معذرت میخوام...منو ببخشین که این مدت تو درگیری ها و دلواپسی های فکریم داخلتون کردم و گاهی با ناراحتی های خودم آزارتون دادم!
اگه برگشتم و اوضاع عوض شد..منتظر تماسهای من باشید و اگه نشد...بذارید نفیس یه دختر تنها تو پیادروهاش بمونه..این تصمیم برام سخته که ادمهای خوب و از زندگیم حذف کنم ولی گاهی .....گاهی..خیلی خیلی مجبور ایم!
طاقت گفتن و نوشتن بعضی چیزا رو ندارم..این یک ماه و نیمی که شاید به دو ماه برسه ایران نیستم...برگردم...حتما سراغ پیاده رو ها میام!
تک تک تونو از دور میبوسم...همه تونم دوست دارم.![]()
میدانستم این معجزه برای من اتفاق نمی افتد...
نشد...
نشد....
.jpg)
فردا باز باید به گور بسپارم همه ی آرزو ها و شوخی ها و شیرینی هایم را....تجربه اش را دارم....!
خاک ها آماده اند...خاک های که عزیزان دیگرم را در آغوش کشیده اند..کم کم جمعیت اقوام و دوستانم آنطرف بیشتر از اینجا میشود....
کاش اینقدر از دست دادن تلخ نبود..با اینکه میدانی هیچ چیز نداری ..اما باز هم وحشتناکی رفتن و ندیدن تا مدتها....جگرت را آتش میزند!!!
سلام مرا به همه برسان ابر مرد سالخورده ی دوست داشتنی من!!!!![]()
پ.ن :تا اطلاع ثانوی این وبلاگ آپ نمیشود.

امروز پشت شیشه های مات ای سی یو...حس کردم که باز نوبت من رسیده...میدانم که اشک فایده ای ندارد....میدانم جلوی هیچ چیز را نمیتوانم بگیرم...حتی اشک ریختن خودم را.....
برایم دعا کنید...لحظه ها و ساعتها را میشمارم برای شنیدن خبر این اتفاق بد...رفتن و برنگشتن یک عزیز دیگر.....

دیگر نمیتوانم...طاقت دیدن مراسم خداحفظی ابدی کس دیگر را ندارم....
خدایا واقعا من چقدر توان دارم؟؟؟؟؟مبهوتم......!!!

پ.ن: پدر بزرگ مهربانم....را آیا یک معجزه بر میگرداند؟؟
بعضیی وقتها میمیری ولی نمی میری!

دلم میخواست یه کم از خودم بنویسم...
شاید دونستن این چیزا برا کسی جالب نباشه..شاید بعدا )محمد (واسه نوشتن این چیزا تو وب شخصیم منو دعوا کنه و این هم بشه یه دلیل تازه برای دعوا های ما!!! اما من مینویسیم..
چون امشب یه کم دلم گرفته یه کم یعنی خیلی بیشتر از یه ذره ی همیشه گی...اونقد که حوصله ی خودمم ندارم...!
من نفیس هستم....نمیخوام بیوگرافیمو اینجا بنویسم میخوام یه من نامه بنویسم..یادش بخیر یاد یکی از انجمنهای ترانه سراهای تو یوسف آباد افتادم...یه دوست هنرمند و داستان نویس مشهوری این واژه رو یادم داد..تو یه شب سرد زمستون که مستقیم از دانشگاه رفتم پارک شفق..خیلی دیر رسیدم..تقریبا آخرای جلسه بود ولی عوضش یه حال اساسی از هنرنمایی یه گروه پیانست و کمانچه زن بردم!! اون شب اون مرد گیتار به دست همیشه گی که تو اتاقک شیشه ای پشت سالن مثل یه نگهبان مینشست....بعد خوندن شعرم اولین بار بود که دیدم پاشده و داره واسه یه ترانه سرای جوون دست میزنه...اون شب آخرین شبی بود که رفتم انجمن!
نمیدونم چرا اصلا نتونستم حس موفقیت تو زندگیم کنم..هیچ وقت به آرزوی بچه گیم که دکتر شدن بود نرسیدم ..البته از این بابت خوشحالم چون الان میفهمم بد جوری از پژشک شدن بیزارم!اما همیشه نرسیدن و نشدن یه زخمی رو دل آدم میزاره!
اون روزا ادم تنها بودم با اینکه دوستای زیادی دورو برم بود اما همه اش یه جوری احساس تنهای میکردم!
الان اون حس و ندارم الان احساس میکنم واقعا یه جورای یه جای خالیه دلم پر شده...یه جای که صدها آدم که تو زندگیم اومدن و رفتن نتونستن پرش کنن...بعضی هاشونو واقعا دوست داشتم از صمیم قلبم...دلم میخواست با هاشون باشم از بودنشون لذت میبردم اما..نمیشد..هر کدوم به علتی....!یه راه جدای بینمون کشیده بودن انگاری!
مهندسی مو که گرفتم خسته تر از اون بودم که برم دنبال کار! بابام اما طبق معمول دست به کار شد و برام یه تصمیمات مهمی گرفت...منم بدم نیمد که خودمو محک بزنم....اوه ..به قول دوستام این سر زبون من همیشه به موقع به دادم میرسه!
رفتم تو یه مجتمع اموزشی بعد و شدم مسئول سایت اینترنتی و نگهدارنده و دیزاینر اون!بعد هم مدرس کامپیوتر!!!!!
از شغل اول چند ماه بعد انصراف دادم و تو مجتمع موندم...اونم به دلایلی که بگذریم....!
اما....اینا رو اینجا مینویسم که بگم به خودم نه کس دیگه با اینکه تو مدت کمی اتفاقهای بد برام زیاد و پشت سر هم افتاد که نمیخوام در موردش توضیح بدم اتفاقهای که درمونی جز صبر نداره..اما....باید باید یادم بیاد که خوشبختم!که خدا منو خیلی دوست داره و هوامو داره...
که الان که عاشق شدم با اینکه گاهی ازش خیلی میرنجم ..اما اینم نشونه ی لطف خداست که کسی رو تو قلبم راه داد!کسی که هرگز فک نمیکردم بمونه وباشه ...تو اون شرایط سخت!!
محمد جان!
دعواهامون زیاده..جرو بحثامون نصف به نصف هر دومون توش مقصریم!!اما به خدا فک نکنی منتی سرت میذارم من واسه کسی تا حالا این همه کوتاه نیمدم!چون کسی رو این همه نخواستم!میدونم تو اول عاشق شدی! ولی حالا منم رسیدم به اندازه های عشقت!
محمد....منو باور کن!خسته شدم از بس برا هر چی قسم خوردم و تو رنجیدی و گفتی دروغه!
نمیگم گاهی برات خالی نبستم اما....دروغ شاخ دار بهت نگفتم!!!دروغی که بشه مکافات آینده نگفتم!
محمد نگو که تو همیشه راست گفتی....منم به خدا الان خیلی وقته که همیشه بهت راست میگم...آخه دلم نمیاد...!رد نگات که یادم میاد تو دلم یه چیزی تکون میخوره..که نمیذاره با تو هم سنگدلانه برخورد کنم!یا به قول خودم عاقلانه!!!!!!!
محمد..با تو تنها نیستم حتی وقتی یه چیزای میگی که خیلی بهم بر میخوره..میدونی که چی میگم؟
یا حتی وقتی اون کاری رو میکنی که گفتی خودت هر وقت صلاح بدونی براش تصمیم قطعی میگیری!
با تو احساس موفقیت میکنم.... حسی که نداشتم تا حالا...با تو نه کسلم نه مثل اون قدیما خیلی شیطون و بی پروا!!
ولی گاهی از آینده میترسم...کاش میشد بیام تو بغلت و تو بهم این اطمینان و میدادی که آینده با تو برام کابوس نمیشه برام همونی میشه که میخوام .......که تو شبیه دلت میشی...به همون خوبی و مهربونی و ماهی...که وفاداری و مردونه پای قولات!
دلم امشب برا آغوشت تنگ شده محمد! تو حتما الان خوابی..منم بهت قول دادم زود برم بخوابم ولی باز خوابم نبرد دلم برات تنگ شد..برای خودمم دلم تنگ شد..اومدم سراغ نوشتن....
اومدم تا بگم خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که بهت گفتم برام عزیزی..بدون هیچ توقعی...همین که هستی عالی ترین چیزیه که دارم..اما این دلیل نمیشه که ازت ناراحت نشم که گاهی نخوام باهات قهر کنم! قهر طولانی نه یه قهره ۲/۳ ساعته نهایتا یه ظهر تا شب..مثل امروز....!میدونم تو هم از من دلخور میشی گاهی..ولی میشه بهم قول بدی دلخوریت و ناراحتی رو تلافی نکنی؟ میشه قول بدی باورم کنی؟
من گاهی خیلی تنهام..میشه تو این گاهی رو به هرگز بدل کنی؟ دلم میخواد باهام حرف بزنی از همه ی اون چیزای که گاهی میگی صلاح ندونستی بگی..از همه اون چیزای که گاهی میگی حرفای خاله زنکی ان! محمد من میخوام صمیمی تر باشی...عاشق تر ...و کمی بخشنده تر!
میخوام ماله من باشی!

ممکنه؟
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند

می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم...

دستمال كاغذي به اشک گفت:
«قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟»
اشك گفت:
«ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چه قدر ساده اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش»
![]()
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبع اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت،مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت.
ما


خیلی دلگیرم..خیلی!!!!!!!! فقط همین!
این شعر از فروغ رو به خاطر خودم اینجا مینویسم!چقدر این زن رو دوست دارم...![]()

نگه دگر به سوي من چه مي كني، چو در بر رقيب نسشته اي
به حيرتم كه بعد از آن فريبها ، تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آنشب اي خدا، كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد، تو فال خود به نام ديگري زدي
برو برو به سوي او مرا چه غم، تو آفتابي، او زمين ، من آسمان
بر او بتاب، زانكه من نشسته ام به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب، زانكه گريه مي كند در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتنها، دل تو مال من؛ تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي ، چگونه ره نبرده اي به زار من
گذشتم از تن تو ، زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز من
اگر به سويت اين چنين دويده ام، به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من ، خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي ، تو و شراب و دولت وصال او
گذشت و رفت و آن فسانه كهنه شد، تن تو ماند و عشق بي زوال او
فروغ فرخزاد
دوستای عزیزم سلام.
امروز میخوام کمی از محله مون قیطریه براتون بنویسم.محله ای که عاشق پیاده روهاشم... عاشق درخت های بلند و کوچه پس کوچه های که هنوز گه گاه وسط ساختمون های بلند و شیک نشونه ای از کوچه باغهای قدیمی و یلاقی داره!!
اول یه سری عکس بعد هم....
آخ که چقد تو این آلاچیق با دوستم مژگان قرار میذاشتم !
همیشه ام دیر میکردم!!!!
نمونه ای از پیاده روهای قیطریه (کنار پارک)
پارک قیطریه
بوستان قیطریه یکی از بوستانها (پارکها)ی شمال شهر تهران است. این بوستان در شمال بزرگراه صدر و انتهای خیابان قیطریه واقع است و از شمال به فرمانیه، از جنوب به میدان پیروز و بزرگراه صدر، از شرق به چیذر و از غرب به قیطریه و شریعتی محدود میشود.
بوستان قیطریه در گذشته باغ بوده و بافت جنگلی داشت است. بوستان قیطریه مساحتی در حدود ۱۰۳۰۰۰ متر مربع دارد که فضای گلکاری و چمنکاری آن در کنار انبوه درختان قدیمی جلوه خاصی به آن داده است. استخر بوستان به شکل هندسی نامنظم است. گونههای درختی آن بیشتر نارون، کاج، سرو نقرهای و زبان گنجشک است. به دلیل راههای متعدد و تودرتو، این بوستان محل مناسبی برای ورزشهای مختلف فراهم آورده است.
فرهنگسرای ملل از سال ۱۳۷۳ در این بوستان شروع به کار کرده و فعالیتهای آموزشی و هنری مختلف را در خود جای داده و به مرکزی فرهنگی با امکانات کتابخانه و کلاسهای آموزشی برای ساکنان قیطریه تبدیل شده است.
اما محله ی ما.....
در فرهنگ دهخدا جلد یازدهم آورده شده قیطریه ده کوچکی است .
قیطریه ملک میرزا علی اصغرخان اتابک بود و ساختمان کاخ قیطریه که هم اکنون
از آن تحت عنوان فرهنگسرای امیرکبیر یاد می شود نیز توسط وی شاخته شد و
به قولی آخرین محل اقامت وی قبل از ترور بوده است . پیش از آن بنای مهمی
به جز خانه های روستایی در قیطریه وجود نداشت .
گویا شهرداری مدعی شده که اینجا خانه میرزا تقی خان امیرکبیر بوده و توسط وی
ساخته شده حال آنکه این سخن اشتباه بزرگی است . امیرکبیر هرگز در
قیطریه سکونت نداشت بلکه قزل قلعه متعلق به او بوده و زمین های قزل قلعه به همین مناسبت از 150 سال قبل به امیرآباد موسوم شده است .
اصولاً در ایامی که این بنا ساخته شده سالها از شهادت امیرکبیر می گذرد .
جالب توجه اینکه شهرداری این ملک را از خانم ویکتوریا مسعود خریداری نموده است
که نامبرده از نوادگان مسعود میرزا ظل السلطان می باشد .
نمی دانیم این نامگذاری چه دلیلی دارد ولی هر علتی داشته باشد تنها شاید
بتوان آن را بازی تقدیر نامید چون یکی از دو دختر امیرکبیر همسر ظل السلطان ( مسعود میرزا )
بود که مشارالیها با چند واسطه نیای خانم ویکتوریا مسعود بوده است .
در سال 1372 کاخ مخروبه قیطریه توسط شهرداری از مشارالیها خریداری و
با تعمیرات و تغییراتی به فرهنگسرای امیرکبیر تبدیل گردید .
فرهنگسرای امیرکبیر در سال 1379 دچار آتش سوزی شد و قسمتی از آن تخریب شد
که مجدداً بازسازی گردید و به شکل کنونی تحت عنوان فرهنگسرای ملل مورد بهره برداری قرار گرفت .
این خلاصه ای از یکصدو اندی سال سرگذشت کاخ و باغ قیطریه می باشد .
در کتاب راهنمای باستان شناسی آورده شده است که برروی تپه های قیطریه آثار مربوط
به عصر آهن کشف شده در شهرکی قدیمی به مساحت پانزده هزار متر مربع
بنای گورهای با سه هزارسال قدمت وجود دارد . درسال 1348 همزمان با کند و کاوی که
توسط اداره باستان شناسی برروی تپه های ، فیلم مستندی به نام تپه های قیطریه اثر
پرویز کیمیاوی نیز تهیه شده است که هم اکنون یک نسخه از آن در سازمان میراث
فرهنگی موجود می باشد .
در پی وقوع کودتای 28 مرداد 1332 و تثبیت حکومت سلطنتی ، شاه فرمانی برای
زاهدی فرستاد و از خدمات او که تاج و تخت را به وی بازگردانده بود قدردانی کرد
و پیامد آن زاهدی و هیئت وزیران و جمعی از افسران بلندپایه و سناتورها و نمایندگان
در میدان مخبرالدوله حاضر شدند و از تندیس سمبولیکی که ویژه کودتا ساخته شده
بود توسط زاهدی پرده برداری گردید و نام میدان مخبرالدوله به میدان 28 مرداد تغییر یافت .
زاهدی نیز تاج گلی نثار تندیس نمود و نام مقتولین 28 مرداد برروی یک پلاک بر پایه تندیس نصب شد .
همان روز زاهدی با شماری از کسانی که در کودتای 28 مرداد با او همکاری جدی و موثر
داشتند در مهمانی شاه شرکت جستند و تشویق شدند و شاه یک عکس امضا شده خود
را به زاهدی داد و زاهدی شام را با شاه صرف نمود . زاهدی نیز در قیطریه مهمانی برپا کرد
و به افسرانی که در جریان کودتای 28 مرداد همکار صمیمی او بودند اتومبیل و ساعت طلا کادو داد .
در سه ماه تابستان 1333 زاهدی باغ و کاخ قدیمی قیطریه را برای اقامتگاه خود برگزید
این کاخ که یادگار میرزا علی اصغر اتابک و آخرین اقامتگاه او بود در این زمان متعلق
به خانم افتخاراعظم مسعود ( دختر اتابک و همسر اکبر میرزا مسعود صارم الدوله ) بود .
صارم الدوله که با زاهدی دوستی دیرینه داشت این باغ و کاخ را برای چند ماه
تابستان در اختیار زاهدی گذاشته بود . زاهدی هرروز بامداد با اسکورت مخصوص خود
از قیطریه به محل کار خود می آمد و هنگام غروب به قیطریه برمی گشت از برقراری
شب نشینی های پرخرج و تفریحی زاهدی در باغ قیطریه داستان ها گفته شده است .
بد نیست بدانید روز نهم شهریور 1333 در کاخ قیطریه ( فرهنگسرای ملل )
جلسه فوق العاده هیئت وزیران با حضور زاهدی نخست وزیر وقت تشکیل گردید که
به موجب آن به دکتر امینی جهت مذاکره با کنسرسیوم نفت اختیار تام داده شد .
منابع :
1- زندگینامه سپهبد زاهدی تالیف ابراهیم صفاری چاپ انتشارات علمی صفحه 176
2- راهنمای باستان شناسی ایران تالیف سیلویا مستون چاپ لندن 1972 صفحه 37
3- زندگینامه سپهبد زاهدی تالیف ابراهیم صفاری چاپ انتشارات علمی سال 1373
4- زندگینامه سپهبد زاهدی تالیف ابراهیم صفاری چاپ انتشارات علمی صفحه 183
5- شمیران یا باغ های گمشده تالیف کریستوف لودو با مقدمه ایرج افشار سیستانی چاپ کتاب فروشی دیروز و امروز .
زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب ،
يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ،
يک نفر همسفر سختي هاست ،
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم
(این شعر از من نیست!!!)
از یکی به دو کردنهای بی پایان خسته ام...از اینکه تو بیداری و من گرفتار...یا تو خوابی و من بیدار....
از اینکه اول و آخر من محکومم...از اینکه باور نداری مرا...
از اینکه اولش دعواست و آخرش دعوا... از اینکه....من میرنجم..تو کلافه میشوی....
من قهر میکنم....تو قهر میکنی....!!!!
این اگر عشق نیست..اسمش را به من بگو!! هوس کودکانه.....؟ یا تبی که زود عرق میکند؟
من ترا بوسيدم
تا فراموش كنم قصه شيدايي را
تا بياميزم بارنگ هوس
واپسين لحظه تنهايي را
من ترا بوسيدم
بهر تو از ره دور
ارمغان دگري آوردم
مخمل نرم نوازش ها را
بر لب گرم تو جاري كردم
بي گناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست
اي سراپا ترديد
موجم و دامن دريا از توست
آتشم واي مكن خاموشم
اي سرا پاترديد
اي اميدگذران!!!
مرو از آغوشم
اگر اين شهر
پراز آدمهاست؛
پس چرا
اين همه دلها
تنهاست؟؟
دلم هوای خرید کرده..قدم زدن در بازارچه ی تجریش..دست کردن یواشکی داخل سطلهای سفید ماهی های قرمز...! سبزه های ردیف شده ی گوشه ی خیابان..لبخند های خسته و محو مردها و زنهای خسته..... آبنبات چوبی های بلند رنگارنگ... بستنی های قیفی...ترس همیشه گی گم شدن در ازدحام آدمها...

غروب...روشن شدن چراغها... دلم هوای بوی عطاری های قدیمی را دارد..بوی تنهای خیس آدمها در یک بعد از ظهر بارانی...
یک سکوت بلند..یک دست که دستهایم را محکم بگیرد و نپرسد از کدام قبیله ی شکست خورده جا مانده ام!! و قدر کوچکی دستهایم را .... رد باقی مانده ازساده گی کودکی هایم را بداند...
یک دست که مرا دیگر گم نکند!!
یک دست که زاده ی فروردین باشد و جنسش ملموس تر از بهار... دلم عیدی میخواهد خدا..... عیدی!

این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند !
انسان به درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و.....
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ....
شاید هم نمی شناسی اش
اما....
این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:
در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی.
نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی...
گاهی تنهایی بهتره.....گاهی فک میکنم آیا واقعا مردها مصداق همین داستانند؟؟
خسته ام..زیاددددد! کاش اینرا می فهمید....

کشتي درحال غرق شدن بود . ناخدا فرمان خروج از کشتي را صادر کرد . مردها براي خروج هجوم آورده بودند. ناخدا مانع خروج مردها شد و گفت: خجالت بکشيد حق تقدم با زنان است . زنان بسيار خوشحال شدند و ضمن تشکر از ناخدا به خاطر رعايت حق خانم ها يکي يکي از کشتي خارج شدند... پنج دقيقه بعد ناخدا گفت : آقايان بفرمائيد پياده شويد کوسه ها به اندازه کافي سير شدند!!!



