تبليغاتX
پیاده روهای قیطریه
پیاده روهای قیطریه
کنارِ هر خیابونی، یه جاده از من کشیدن

 دیشب دوباره خوابتو دیدم

بارون میومد توی خواب انگار-

باید فراموشت کنم کم کم

 دست از سر شبهای من بردار

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط نفیس
 این روزها عجیب عصبی و خشمگینم..... منتظر یک تلنگر تا منفجر شوم!!!!و تمام اطرافم را بسوزانم!

این روزها از پیاده روهای قیطریه هم بیزارم...پیاده روهای که کسی را میدهد و خودش  هم پسش می گیرد!!!  راستی گاهی ما آدمها چقدر کم شایسته محبت می شویم....چقدر ناغافل سزاوار تنبیه ایم!!!

و چه سخت دنیا آدم را مجازات میکند...حتی به جرم هیچ....

باز هم نوبت به باختن من شد....

          

(استفاده از ترانه های این بلاگ بدون اجازه از نویسنده غیرمجاز است)

به جرم سادگی دل کندی از من            با اینکه جنس ما با هم یکی بود

با اینکه با ترانه آشنائی                       که مفهوم ، ترانه سادگی بود!

من از تو یک قبیله دور بودم                  ولی با حس تو نزدیک ، نزدیک

ببین- نفرین  ِ یک شب وقت دیدار          تمومِ روز ما رو کرده تاریک

از اول اشتبا بود آشنائی                      نفهمیدم چرا این زندگی رو؟

نفهمیدم که بازندم تو بازی                   نمی بخشه کسی این سادگی رو

چرا باور نکردم یک جدائی                    می شینه تا ابد بین تو با من

یه دیوار شکسته روبرومه                    یه شب آوار می شه رو سر من

چرا یادم نبود تو قصه ی ما                  همیشه جای حسی ناتمومه   

یه حس مبهم ِ تلخی که میگه              تموم عاشقی هامون حرومه!

 

ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط نفیس

 

از خدا همیشه خواستم هر جا می ری با تو باشم

نمی خوام بهشت و می خوام تو جهنم با تو باشم

نمی گم خدا نکرده اهل دوزخی و بدکار

تو مثه فرشته هایی این منم به تو بدهکار

تو می خواستی  که بنفشه رنگ آسمون ما شه

تو کتاب عاشقی هم اسمی از ما دوتا باشه

یاد حرفای قشنگ و  واژه های عاشقونه

تو می گفتی نمی ذاری من و تنها تو زمونه

تو می خواستی که شبونه خورشید و پایین بیاری

خورشید چشمای من رو اون بالا به جاش بذاری

تو می خواستی که بخونی شعر خوب و عاشقانه

حالا مونده توی حرفات یه عالم زجر و بهانه

تو کجایی نمیدونم با کی هستی نمیدونم

فکر میکردم تو نباشی دیگه زنده نمی مونم

از خدا همیشه خواستم هر جا می ری با تو باشم

نمی خوام بهشت و می خوام تو جهنم با تو باشم

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط نفیس

برای او..که دیگر نیست

(هر گونه کپی برداری از ترانه های این وبلاگ بدون اجازه ی نویسنده مجاز نیست)

دست تو رو شونه های آسمون بود

وقتی که ستاره ها گریه میکردن

انگاری به حرمت دستای پاکت

به صداقت چشات سجده میکردن

دست تو من و به خورشید می رسونه

چطوری بگم آخه واژه ندارم

به یه حسه بی قراری می رسونه

بی تو گم میشم تو شهر بی کسی

بی تو حرفی واسه گفتن ندارم

بی تو انگار که ستاره میمیره

یا که چشمی واسه دیدن ندارم

بیا پاک کن ای پرنده ی غریب

درد دوری از کتاب سرنوشت

بیا و بهم بگو بهشت کجاست

میشه اونجا به شما نامه نوشت؟

ارسال در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط نفیس

         

دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس
جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس

همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد
با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن

با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه
اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه

باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم
دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم
حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط

بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط

ارسال در تاريخ جمعه سوم خرداد 1387 توسط نفیس
روزنامه پيچيدم و بعد، توي جعبه اي گذاشتم...
خوب و محكم اونو بستم ، راه ديگه اي نداشتم
بردمش اداره ي پست ، دادمش برات بيارن...
دل ُ تحويل نگرفتن ، پيش ِ بسته ها بزارن
گير دادن دلت بزرگ ِ ، نمي شه اونو فرستاد...
مونده بودم چه كنم من ، دل من ياد تو افتاد
ياد ِ اون روزي كه قلبت يه دفعه مثل يه سنگ شد...
خاطراتت يادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد
حالا من اين دل ِ تنگ ُ ميدمش برات بيارن...
اين دفعه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن
دل ِ من قد ِ يه دنيا تو رو دوست داره هميشه...
پيش ِ من باشي، نباشي، عاشق ِ هيشكي نمي شه 

www.hamtaraneh.com

ارسال در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط نفیس

(هر گونه برداشت بدون اجازه ی شاعر مجاز نیست)

واسه ی جدا شدن حالا خیلی دیر شده!

حالا که دریای غم دوباره کویر شده!!!

واسه رفتن از پیشت این پاها نا نداره!!!

دیگه تو قصه ی عشق بهانه ای جا نداره!

روبه روی ما دیگه پنجره های بسته نیست

بالامون کوچیکه اما به خدا که خسته نیست

شعر عاشقونه  رو  میشه  از  بر  بخونیم

میشه پرواز کنیم و  تا  آخر  خط برونیم!

دستای ماهو میگیریم میاریم توی خونه

مثه کفترا ما دوتا می سازیم با هم لونه

تقدیر ما اینه که کناره همدیگه باشیم

وقتی ابری چشا واسه هم شونه باشیم!

ارسال در تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط نفیس
 

ارسال در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط

*توجه*: برداشت از هر کدام از ترانه های این وبلاگ  به هیچ عنوان بدون اجازه ی نویسنده مجاز نیست!

دیروز با تو بودنم تکرار میشه  پیش روم

سکوتمو پر میکنه مرثیه های جغد شوم

دلم هواتو میکنه وقتی که بارون میزنه؟

تا شب بخواد سحر بشه دلم فقط جون میکنه

عقربه ها خوب میدونن دلم میخواد که صبح بیاد

لج میکنن یواش میرن فاصله ها میشن زیاد

وقتی که خوابم میبره دوباره تو میای پیشم

اخ که نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحال میشم...

یادم میره تو خوابمی باز به تو عادت میکنم

صبح که میشه این دلمو همش شماتت میکنم

کاشکی یه شب یاد تورو تو دل من خواب ببره

با تو دلم کلافه و بی تو یه عمر در به دره...

ارسال در تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط
 

دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ، ولی
انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
باورت نمیشه از رنگ چشات خسته شدم
اینقدر نگام نکردی که دیگه زد به سرم
از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم
تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی
با کدوم بهونه بنویسم برات ، خسته شدم
انقدر آب و هوا واسم عوض کردی که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم این کار و نکن ، کردی و رفتی و ببین
دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم
حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه
انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شبای قدیم نبود
از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم
تو یه بی تفاوتی ، من از فضات خسته شدم
دوس داری بری برو ، دلت می خواد باشی بمون
من که از تمام حرف و تصمیمات خسته شدم
یه روزی غریبه ای ، یه روزی آشنا ، من از
بازی زشت غریب و آشنات خسته شدم
واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم

راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم

 

من شکایت تو رو به کی کنم ؟ برم کجا؟
به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم
چقدر ییخشمت من دیگه چیزی ندارم
به خدا از دس این همه خطات خسته شدم
روزی صد تا غم و غصه توی قلبم میذاری
منم آدمم ، از این درد و بلات خسته شدم
انقدر واست می میرم ، واسه من تب می کنی ؟
حق دارم ، از این دل بی اعتنات خسته شدم
کی می دونه تو پشیمون شدی و نوشتی که
حتی از دیدن عکس و هدیه هات خسته شدم
ای خدا ، اینو فقط من و تو و اون می دونیم
نشونم بده یه جور راه نجات ، خسته شدم

ارسال در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 توسط نفیس

این جدید ترین ترانه امه میدونم ضعفهاش زیاده ولی به این خاطر اینجا گذاشتم که مخاطبش اونو بخونه! همین...

ll

 

 

شرمنده باز نشد روراس  بهت بگم دوست دارم

نوشته شد تو سرنوشت برم و تنهات بذارم

بدون احساس بشم رو عاشقی پا بذارم

شرمنده از نگاه تو اما حقیقت همینه

راه منو تو جداس تلخی قصه همینه

چاره برام نمونده بود رفتن من قطعی شده

تو دشت عشق و عاشقی حالا دیگه قحطی شده

تلخی لحنم به خدا از بیخیالی ها نبود

نه اشتباه فک نکنی  دلم ازت جدا نبود

یه وقت نگی به خاطر کس دیگه اینجور شدم

تاریک شده قلب منو بی شعله و بی نور شدم

یه وقت نگی تو عاشقی کم آوردم  جا زدم

به خدا به خاطرتت به عشق پشت پا زدم

دست ستمگر زمون خطی رو دفترم کشید

آخ که دوباره باز هم نوبت باختنم رسید

جادو شدیم جدا شدیم تقصیره ما نبود عزیز

نه نگهدار اشکاتو به پای این عشق نریز

 

ارسال در تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386 توسط نفیس

 بر نامت خط می کشم 

 بر اسم تو که روزی     

      زیبا بود!!

  بر نقش تار چشم های که

روزی

         دوستش داشتم!!

  تو فراموش میشوی....

 ومن از امروز..

اسم کس دیگر را

            بر دفترم مینویسم!!!

ارسال در تاريخ شنبه هفتم بهمن 1385 توسط نفیس
به او..که خاطره ای شیرین شد!!!

دستام کنار دست تو  بیرون میرفت از بیکسی!

گل میکرد اقاقیا    تو  کوچه های بی کسی!!

دستام کنار دست تو لبریزه یک ترانه بود

لبخندهای محو من هرچند مخفیانه بود

دستام توی دستای تو کم میشد از این واهمه

تاریکی شبای سرد  میرفت  به  سوی  خاتمه

رنگ چشای روشنت رنگ محبت نگات

حس هوس توشون نبود.... رنگ صداقت صدات

تو خلوت ثانیه ها دستام تو دستای تو بود

رو نیمکتای بارونی انگار فقط جای تو بود

نامه های نرسیده بدست تو ـ رو میرمه!!

خیسی این ترانه ها ـ از گونه های خیسمه!

اون بوسه ی خدافظی  هرگز فراموشم نشد!

ترانه های خیسه من لایقه توصیفت نشد!! 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 توسط نفیس

            

بعد تو ای هم قبیله  شعرامو خط خطی کردم
تو همونی که با عشقت واژه رو بهاری کردم
حالا دستا – بوی حسرت  بوی یک ترانه داره
که یه جا مونده و مرده   یا سرش به روی داره!
بعد تو ای هم قبیله  کوچ اجباری ایله
برای گفتن اینا    میدونم که خیلی دیره!
بعضی از شبا بوی نم  بوی بارون میده شعرام
چشمامو میبندم و باز   میبینم که خیلی تنهام!
بعد تو ای هم قبیله سخته تو زندگی بردن
تقدیرم اینه عزیزم توی این بندگی مردن!
حالا من کنار برکه خسته و غمگین نشستم
دل تو بامنه بازم ،اون دلی که من شکستم!!

ارسال در تاريخ شنبه شانزدهم دی 1385 توسط نفیس

                                                   

   بي تو                            

نه بوي خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکينم ...

چرا صدايم کردي ؟؟؟   

چرا؟؟؟                                                      

 

      

ارسال در تاريخ جمعه هشتم دی 1385 توسط نفیس
ارسال در تاريخ جمعه هفتم مهر 1385 توسط نفیس
قالب وبلاگ