یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه !
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه !!
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن !!!!!!!!!!!!!!!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه !!!
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست
نتیجه اخلاقی: یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!
مادام کوری کاشف معروف رادیوم همیشه از دست علاقمندان به جمع آوری امضافرار
می کرد یک آمریکایی که می خواست به هر ترتیبی شده امضایی از او بدست
آورد ودرضمن ازموضوع فوق هم خبر داشت یک چک 25دلاری برای مادام کوری
فرستاد وازاوتقاضا کردمبلغ مزبور را به هر بنگاه خیریه ای که مایل است اعطا کند.
بدین طریق امیدواربود که مادام کوری سوءظنی به خاطرراه نداده وپشت
چک راامضاکندوچک مزبوربنابه رسم بانک های آمریکایی درحالی که امضای
گرانبهای دلخواه به رویش منقوش است به آدرس اوبرگشت داده شود ولی چند روز بعد
با بهت فراوانی ازمنشی مادام کوری نامه مختصر زیر رادریافت کرد:
"
انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر
جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :
بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در
مورد خانواده خودمون بزنم که تو
متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم،
چون همه چیز رو در خونه من تعیین
می کنم. مامانت دولت هست، چون
کارهای خونه رو اون اداره می کنه.
کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه
هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و
هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری
درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،
نسل آینده است. امیدوارم متوجه
شده باشی که منظورم چی هست و فردا
بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر
کوچیکش از خواب می پره. می ره به
اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش
رو کثیف کرده و داره دست و پا می زنه
. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش
توی تخت نیست و مادرش به خواب
عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه
مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره
تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار
کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت
شونه و . . .
می ره و سر جاش می خوابه و
فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم!
فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله
پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب
ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده،
در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو
رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی
تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی
که نسل آینده داره توی کثافث خودش دست
و پا می زنه
روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟ - نه.
- مطمئنی؟ - نه.
- چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟ - چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟ - از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد
در جشنی که برناردشاو به مناسبت نود سالگی خود در منزلش
ترتیب داده بود ؛ یک روزنامه نویس جوان به ؛ شاو ؛ گفت:
امید وارم که سال آینده هم بتوانم شما را ببینم
شاو بلافاصله جواب داد : گمان می کنم خواهیم توانست یکدیگر
را ببینیم !
چون شما به نظر من جوان سالمی هستید !

.
.
.
.
... امروز هم اگر کسی صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
!می خواهم به جنوب بیندیشم!!!!
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .



استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست .
حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید
دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد؟ چرا گريه ميکني؟
مادرش گفت: چون من يک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمي فهمم.
مادر گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي کند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي هيچ چيز گريه مي کنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بي دليل گريه مي کنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را مي داند.
او از خدا پرسيد چرا زنان به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم موجود بخصوصي باشد
بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد.
و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد.
من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشودو همچنان پيش برود.
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که پير شده است بدون اين که شکايتي بکند.
به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند.
و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک مي ريزد.
خدا گفت: مي بيني .... زيبايي يک زن در لباسهايي که مي پوشد نيست.
درظاهر او نيست و در شيوه موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و در قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
زني که در حومه شهر زندگي مي کرد مي خواست خانه و اثاثيه اش را بفروشد. زمستان بود و چنان برف سنگيني باريده بود که تقريبا محال بود که هيچ ماشين يا کاميوني بتواند تا در خانه اش برسد. منتها چون از خدا خواسته بودکه اثاثيه اش را به کسي که خدا مي خواست و به قيمتي که خدا صلاح مي دانست برايش بفروشد ، از ظواهر امر دل نگران نبود. اثاثيه اش را برق انداخت و آماده فروش وسط اتاق گذاشت . وقتي مرا ديد گفت : حتي از پنجره به بيرون نگاه نکردم تا انبوه برف را ببينم يا سوز سرما را احساس کنم. تنها به وعده هاي خدا توکل کردم و بس!
مردم نيز به گونه اي معجزه آسا اتومبيل خود را تا در خانه اش رساندند و نه تنها اثاثيه خانه ، حتي خود خانه نيز بي آنکه کارمزدي به هيچ بنگاه معاملات ملکي پرداخت شود به فروش رفت.
ايمان هرگز از پنجره به بيرون نمي نگرد تا انبوه برف را ببيند تا سوز سرما را احساس کند.
ايمان براي برکتي که طلبيده است تدارک مي بيند و بس.
4 اثر از فلورانس اسکاولشين - ترجمه گيتي خوشدل
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم ... داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
نکات مهم:
1) چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
2) آدم منگل هم دل داره!!
(سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!
![]()
دخترکی یکی از دانش آموزان مدرسه ی پسرانه ی نزدیک دبستانش را بسیار دوست داشت.آنها هر غروب با هم از مدرسه برمیگشتند.در سکوت بدون هیچ حرفی پسرک چند گامی جلوتر از دخترک راه میرفت اما همیشه سرعتش آنقدر بود که نه از او خیلی جلو بیفتد نه عقب!
یک روز عصر دخترک هر چه منتظر ماند پسرک نیامد یک هفته ،2 هفته گذشت و او باز نیامد!! همکلاسیها به دخترک گفتند که پسرك از شهر رفته
یک نفر گفت : رفته یه جاي دور
آنوقت،
او فهمید که واقعا بعضی چیزها برا ي همیشه از دست می روند،
او همچنین یاد گرفت جایی وجود داردکه به آن می گویند : یه جا ي خیلی دور!
فهمید که دنیا خیلی پهناور است وشهر او خیلی کوچک؛
و اینکه آدم ها ي دوست داشتنی و جذاب همیشه میروند...

خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالي نجات دهد.
همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم .

